X
تبلیغات
عقاب
شـعر ، خاطـره و ادبیـّات

گفتــم ای مار نـزن نیـش بـرایـن نـا تـن بیمار

گفتـم ای مار نریز زهـر بـرایـن خـون جگرما

 

مار زهرآلود و مـرد تـنها

مَرد درگیر افکار خودش بود ، فکر کار ، درآمد ، منزل و دخـتر 7سـانه اش .

 کوچه پس کوچه ها را به طرف منزل پدری زیر پا گذاشـته ولی دقـایـق زمان برابش ایستاده بود. دیگر مـغز و روحـش با هم هماهنگی  نداشت .

در یکی از پس کوچه ها چشـمش به مـاری زشت که در توی زبالـه بدنبال طـعمـه میگشت افتـاد . این چـندمین بار در این سال بود که مار بدترکیب وزشت و بی خانواده را میدید.  به راه خود ادامه داده ولی طبق معمول ماربه دنبالش راه افتاده وطبق معمول زمزمه میکرد که : ای مرد من ترا دوست دارم ! ای مرد من همدم دختر تو میشوم !  . مرد به راهش ادامه داده  ولی این بار دلـش یه حال مار آواره سـوخت .

او این مار را به منزل خویش راه داده و او را مسکن وغـذا داد . مار آنجا ماندگار شـد   واو درگیر مشـکلات زندگی . این مار به عـلت خصلت حیوانی خویـش هر از چنـدگاهی مرد و دخترش را نیـش زده و مـریض میکرد ولی او به علت مرام خویـش هیچوقت نتوانسـت آن مار را از خود ومنزلش دور کند.

این مرد قلبی داشت به بزرگی آسمانها و پراز بخشـش . نفرت در درون قلب یزرگش حتی به علت ناملایمات زندگی و خیانت ها هیچوقت رخنه نکرده بود .

سالی کذشت و مار بچه ماری خوش خط و خال به دنیا آورد . زندگی مرد با بـودن این مار کوچک وزیبا شلوغتر شـد . او دیگر عاشـق این بچه مار شده و نیـش های زهرآلود مار زشت را به خاطر بودن این بچه مار خوشگل تحمل میکرد.

روزها میگدشت وشیها بدنبالـش ، خـزان پشت سـربهاران و زمستان پشت سر تایستان نیز میگذشت . موهای خرمائی رنگ مرد جوان رو به رنگ خاکستری میگذاشت و دخترش وبچه مار رو به رشد وبزرگ شدن . ولی مار زشت از زدن نیش وریختن زهر خود در تن مرد دست نمیکشید .       

در همین دوران بیش  ده ها بار مار زشت از منزل مرد رفـته و پس از چنـدی خودش برگشته بود . چتدین بار  مار کوچک را نبز با خـود بُـرده وبرگشته بودند ولی مرد تنها با دخترش به خاطر مار کوچک و زیبا همیشه هم دلرحمی کرده و آنـها را به منزل خود راه داده بود ! آخه او عاشق بچه مار زیبا شـده بود .

با گذشت روز ها وماه ها وسـالها ، زندگی دسـته جمعی آنها نیز به خاطر نیش زهردار مار بزرک به تـلخی و ناهنحاری میگذشت تا اینکه بچه مار بزرگ شده ودست به نصیحت مادرش جهت نزدن نیش به مرد ودخترش شد . ولی مگر مار دست بردار بود!

هرچقدر برایش مهریانی میشد باز هم همان مار زهرآلود بود وبـس ، هرچقدر پوست نوی مار جوانی را برتنش میکردند باز همان مار ید پوست وبدکردار بود وهرچقـدر موش زنده ومرده برای خوردن به او میدادند باز هم به تمام مارهای همسایه از نبود غذا وگشنگی وتشنگی در منزل مرد سخن میگقت . در اوایل همه حرف اورا قبول ولی بعدا با دانستن دروغ های زیاده از حـد ، اورا نصیحت وترکش میکردند.

مگر نه اینکه میگویند : نیش عقـرب نه از ره کین است / بلکه طبیعتش اینست

این حیوان نیز یه هیچ عنوان نمیخواست از طبیعت خود دست برداشته و اهلی گردد.

و زمان هیچوقت از حرکت نایستاد .

دیگر بچه مار همان نوزاد زیبا وشیرین وهمان نوجوانی که مادرش را نصیحت میکرد نبود بلکه او نیز بزرگتر شده وبا مادرش که همان مار زشت با پوست مارِفاخر که مرد برایش تـهیـه کرده بود همراه گشت.  بچه مار همانند مادرش پی به مهربانی و گذشت قلبی صاحبش یعنی مَرد پی برده بود . او دیگر مادرش را نصیحت نکرده بلکه همراه با او و همانند او شروع به نیـش زدن وریخـتن زهـر در تن وروان او شـد .

چندین بار مرد با سخن ویا با شعر مار جـوان را از محبت پدری خویش آگاه ساخته و بار ها به او گوشزد کرده بود  : ای مار جوان بدان وآگاه باش که من بخاطر تو این مار بدنرکیب وبد عُـنُق ونیشدار را در منزل خود مآوا داده ام .  ولی کو گوش شـنوا ؟

مار جوان چنان از نیش زدن در تن این مرد لذت برده و چنان مهارتی پیدا کرده بود که اصلا وابدا نمیخواست از همراهی با مادرش دست بکشد !!

وشـد آنچه نباید میشـد .

مَرد تنها که دختر 7 ساله اش یزرگ شده ورفـته بود مریض شده وبستری گردید . در حال ستیز با عزرائیل بود که مار های دیگر به او خبر آوردند که : ای مردِ بی خبر چه نشسته ای ؟ ماری را که هم زشت بود وهم بی خانمان ، ماری را که زیورش کردی وهم مآوا دادی ، در نبود تو سوء استفاده کرده و به منزل مرد دیگری راه یاقته است!

  چه نشسته ای که .................

آری این مرد تنها خوشبین تر از آن بود که فکرمیکرد ! اصلا باور به خیانت مار دست پرورده خود نمیکرد. باور به شکستن نمکدان بدست نمک خـور نداشت.

مرد اصلا غمگین نشـد . مرد اصلا وابدا عصبانی هم  نشـد . بلکه به سـراغ توبره مارگیری خودش رفته و دست به داخل آن کرد . در داخل توبره مارگیری او چندین نقطه وجود داشت . این نقطه ها با تمامی کوچکی چنان سنگین وسـهمگین وچنان چسبناک بود که فقط بدست این مرد سبک به نظر میرسید .

یکی از نقطه ها را به آرامی بدست گرفته و با دستمالی آنرا تمیز وصیقلی کرده و مابین خود ومار زشت قرار داد.

مار زشت باور این حرکت وعمل را از این مرد مهربان باور نمیکرد . مختصری تلاش به برداشتن این نقطه سهمگین از سر راه خود و مرد یکه سالها اورا به خاطر بودن مار کوچک نگهداری کرده بود بردارد ولی این نقطه کوچک سهمگین و سهمناک وسنگین بود که از جایش تکان نخورد که نخورد.

چرخ زندگی از حرکت نه ایستاده بود و مرد تنها نیز مثل همیشه تنها بود وخوشبخت. 

+ نوشته شده در  2013/4/10ساعت 23:47  توسط تبریزی | 
 

 احساس پرواز

نوشــه بودم که در موقع از دست دادن پاسـپورت و بدست آوردن دوباره آن نـتوانسـته اید احساس ناراحتی خـودرا کاملا بیـان بکـنید و مختصر تـوانـسته ای درملاقات با عـزیـزی ازگذشــته  احساس خود  را کمـتربـیان کرده ونـشان دهـید . د ر صورتیکه میتوانســتی برای هـر کدام صفحات بیشـتری قلـم بـزنی.  باور داشــته باش که در هـردو حالت  ، ازدست دادن پاسـپورت ودیـدار عشـق گذشـته ات ،  من بیـشتر از شــما تـوانســـتم احساساتی بشـوم .

* اکر من منتظر ملاقات با عـشق دیـریـنه ام میشـدم حتما با احساس خود تمامی گلهای دنیارا در زیـر پایـش فرش نموده  و با دیـدن او ، آن چنان او را  در بغـلـم جا میـدادم تا با حلـول  روحـم در درون روح و روانـش  آهنگ عشـقـم را دوباره درخویـش احساس بکـنـد.  اکر من دیـداری با عـشـقی از گُذشــته های خود داشـته باشــم حـتمـا پـرواز خـواهـم کـرد.

به خاطر احـساس پـرواز ویا پرواز احساس  ، یاد چـند تـا از پـَرواز های احسـاسـی خود افـتادم که با تمام ناکامی ها زنـدگی ، توانســته ام از خوشـــحالی وهـیجان چنـدیـن بار درآسـمان ها  پرواز داشــته باشـم !  برای درک بیشـتر گفته ام بهتر است چند خاطره از آن هارا بنویسـم.

زمان انقلاب اســلامی فـرزنـدان کوروش کـبـیردرایـران بـود . در خیابان دارائی تبـریـز،

با اتومبـیل پـیکان تـروتمیـز طوسـی رنگ ومُـدل سـال قشـنگم راننـدگی میکردم که از رادیـوی همیشـه روشـن من به خاطر تب انقلابـیـم , خبر نشستن هواپـیمای آیت الله خمیـنی به زمین  فـرودگاه مهرآباد در تهـران شـده وازاینکه کشـورایران ازایـن به بعـد گلـستان شـده و دموکراسـی را در ایـران حـکمـفـرما واز طرف دیگـر،  بـرق وآب را مُفـت ومـجـانی نـموده وکـشورم ایـران مهـدآزادی خواهـد شــد ، شروع به پرواز کردم ! اشــتباه نکنیـد ، اتـومبیل را تُـند و سـریع نمیـرانـدم ، بلکه بدون احـساس پـاهـایـم در روی پدال تـُرمـُز وبدون احســاس تایـرهای ماشـین بـر روی زمین ، روحـم  واقـعـا در حال پـرواز بود ! پـروازی که حـدود نیـم ساعـت طول کشــید.  پرواز دوم  چنـدیـن ماه بعـداز انقـلاب بود.

روزی  در قسمت فـنّی خودم در رادار تبـریزدر حال کار بودم که تلفـن دفـتر محل کار

زنگ زده ومن با شــنیدن صدای دوست عـزیـز وهـمبازی والـیبالم ،  ســتوان ی....

را که با ناراحتی وحالت بـُغـض ، شــنیده واخراج خـودش را از نیـروی هـوائی از

طرف ســتاد خـبـر داده وبـنده را  به دفـتـر کارش  دعـوت نـمود . با اینکه منظور اورا از ایـن تلفـن فهمـیده بودم ولی خود را به سـرعـت به قسمت اداری رادار رســانده و   قـبل از ورود به دفـتر کارش , در راهـرو ســتاد به بولـتـن اعلانات مراجعه واســم زیبای خودم را بـالاتـر از اســـامی دیـگران ,همانـنـد شــاگردان ممتازمدرســه ،  جـزو اولــّین اُخـراجی ها دیـدم . 

(نمیـدانـم  چه شخصیّتی دارم که در میان اِخـراجی ها هم اوّل شـده بودم) .  

در حالیکه خود را آزاد یافـته وچشـمانم از خوشـحالی بـرق میـزد وارد اطاق او شـده وپیشـش رفـته وواقعـا اورا غـمگین  وناراحـت یافـتم . بادیـدن من بلـنـد شـده وبعـداز دست دادن واحـوالپـرسی خیـلی کوتاه ، گفـت : به خاطر ناراحت نشــدن تـو ، اسـم خـودم را اخراجی اعلام کردم .

با خنـده اورا از اشـتباه در آورده وتوضیح دادم که : ســالیان سـال است من از زور واسـتـبداد ، مخصوصا از نوع ارتـشی آن  ، متـنـفـّر بـوده زجـر کـشـیده ومنتظر فرصت برای بیـرون آمدن از ارتـش بودم که الان پـیش آمده است ، اصلا من جُـزو آدم های* فـراری از خانه پـدر هســتم که بالاجـباروبا تـقـّلب وارد ارتـش شــده ام .

(آری تـقـلب وآنهـم در ارتـش شـاهنـشاهی که با آنهـمه کبکبه ودبـدبـه وسـاواک وضد اطلاعات وحفاظت ، ده سـال از آن باخـبـر نشـده بودنـد. بعـد ها در ایـن بـاره خواهـم نوشت ).

در حـالـیکه خـود را بـرای اتمام پـرونـده هـایم آماده میکردم ، از موقع دیدن اســمم  در لیـست اخراجی هـا ، در پـوست خـود نگـنجـیـده ودر حالـیکه اخـراجی هـای دیگـردر رادار تـبـریـز و یـا جاهـای دیگـر از ناراحـتی وغُـصـّه گـریه میکـردنـد. (گـریه های چـنـد نفـر را به چشـم خـود دیـده  وگـفـته بـودم : آخه تـو که هنـدونه خـورده ای پای لـرزش هم باید بشــینی *)  .

ولی من از خوشـحالی باز هـم به حال پروازدر آمده وایـن احسـاس پـرواز دوروز تمام طول کشــید .

 واما سـومین پرواز که چند دقـیـقه ای طول کشــید  زمانی گـُل کرد که دیوار برلـین در کشـور آلمان از بین رفـت و دوتا شــهربـرلـیـن که دیکـتاتـورهای آن زمان با کشــیدن دیواری  که واقعا هضم وفهـم آن بـرای من غـیر قابل تصور است ، به دوقسمت کرده بودند  ، باهـم دوباره یکی شــده وبا اینکه هـیچ نـفعی برای من  نداشــت ولی باز هـم روحـم چند دقـیـقه ای از خوشـــحالـی زیـاد به پـروازدرآمد.

 

در صفحهاتی ازکتاب , ازتکانهای اتوبوس وکمک این تکانها به هضم غـذا , مرا بالاخره مجـبوربه خـنده کرده وچهـره زیبا وهمیـشـه خـندان شـما در نظرم مجـّسم  میـشود.

با گردش در تهـران وگرفـتاری درفـرودگاه مهـرآباد ،ایـران را به جهنمی تـشبیه

نموده اید.  کاملا با شـما مـوافـقـم  ، ولی ایـن گرفـتاری هـا در تمام اُرگانهای جامعه ما فـرزندان آریائی اعـم از بقـّالی وتاکـسی وفـروشگاه ودادسرا وبانگ....وجـود دارد که فکر میکنم در نیم قـرن دیگـرایـرانی ها بـتوانـند آنها را درک واز بیـن به برند.

 

درزیر کرسی آنهم در این زمان !!

در صـفحه 106 باز هـم از زیر کرسـی خاله جونت یاد کرده ای ! فکر میکنم که شـما فعلا بازهـم درعـهد بـوق زنـدگی  میکنـید . آخه خـانم عزیز کُرسـی که جز ضرر وگرما چیـز زیادی نداره که اینهمه از آن به خوشـی یاد میکنید . پـس معلوم میشود که اگر  *ما آریائی های مُـتّرقـّی واز دماغ فـیل اُفـتـاده را * به حال خودمان رها کنـند باز هـم برمیگردیم به زندگی دوران کوروش کبیر خودمان وجای سـوفاژ را با کرسی عوض میکنیم !

با یاد آوری از کرسـی خاله شـما ؛ من یاد ادا واطوار های زیر کرسـی خودم در زمان کودکی افـتاده وبرای اینکه لـّذت کارهای زیر کرسی دوباره حالم را منقلب نکنند ،  این داسـتانـهای زیرکـرسـی را کـاملا ســانسـور نموده واز نوشـتن موضوعات خیلی مُهـم در باره کرسی عـذر خواســته ولی بـاور بـفـرمائـید باز هـم  بخاطر  ســانسـور اِجـبـاری آن تـوســط خودم ،  دوباره خیـلی عصبانی میـشـوم .

ولی قـسم به این قـبله مبارک اگر دوباره در صفحات دیکر کتابت از کرسی نوشـته باشی

مـنهم بدون ســانسـور تمام اتفاقات زیر کرســی ، اعـم از * زندان وشـلاق و سـنکسار * راخواهـم نوشت  .( رحمت خدا به پدر کسی را که سـانسـور را اختـراع کرد ! ).

 

بـر گشت من از ایران

از برگـشتن خـود ، به راحتـی یاد کـرده اید ، در حالـیکه بـرگشت من متفاوت از بـرگشت شما وباز هـم جمزبانـد بـازی ومهـیّج وبا دلهره وتـرس بـود.

*فکر میکنم که یـا الان آماده ایـد 8 یـورو و پـول مرا با بهـره اش به من پرداخـته واز خـوانـدن اراجیف بعـدی من صرفنظر بکـنـیـد ،  سـعی میکنم که نوشـته ام را تمام بکنم  .

جانِ آن امازاده صالحی که به زیارتـش رفـته بودی عصبانی نشـده واین داسـتان بـرگـشت مرا که خیلی مختصر مینویسـم  ، خـوانـده وقـول میـدهـم که دیگر روده درازی نکرده واضافه بـر  ایـنها چـیـزی بـرای خوانـدن شـما ننـویـسم .

یک هـفـته مانـده از وقـت پـروازم به آلمان ، با چنـد کـیـلو اضافه وزن بخاطر شـیرینیجات وخوراک های متـنوع وپُـر چـربی ایـرانی وبا از بیـن رفـتـن ترســم تـوســط خانـم ها ، از پـدر خـود در تبـریـز خـداحافـظی کرده وبا مادرم ودیگران راهـی تهـران تُـرک نشــین شــدم .

با رســـیدن به تهـران ، تـلفـن های خوووووووب وجذذذذذذاب ولذیذذذذذذی ، ازَشــهر تبـریز به من شــد. ( مجبـورا باز هم ســـانسـور میکـنم ) .

اجـبارا والـزاما  مادرم را در تهـران کاشــته وخـودم به بهـانه ای فـوری به تـنهائی دوباره  بـرای دادن جواب بـه تلـفـن خوشمزه ولـذیـذ شـخصا راهـی تبـریـز شـدم .

درروز دوم دوباره شـخص مشکوکی واتومبـیل پـرایـد سـفـیـد رنگ مزبور را سـر کـوچه مشـاهـده نمـوده و..... خـدای مـن دوباره تـرس ودِلهـره به جان ودلـم رســوخ کرد

در منـزل تنها بـوده وهیچکـس هم جهت حفاظت از من دور وبرم نبود  . پـدرم نیـزبه عـلت کـمی شـنـوائی نمیـتوانـست از چیـزی اطلّاع ویا کمکی به مـن کـرده باشــد.  

با دیدن آنها ، از ســر کـوچه فـوری به منـزل باز گشـته ، بســراغ شـعـر هایـم که چنـدین ســال قـبـل تـوســط یکی از فامیـل هایـم به ایـران فرســتاده بـودم ، رفـته وچنـد صفحه از آنهارا که ملاحظه خط قـرمز را نکرده بـودم  ، از دفـترم جـدا ودر تـوی آشـپزخانه داخـل ظرفـشـوئی آشـــپزخانه به آتـش کشـیده واز بـیـن بـردم ، تا بعـداز این از شــیطانی که بنده را همانند بزرگـترهای من بنام * آدم وحـوّا  گول زده است ، گول نخـورده وبه وحی آن عـمل نکـرده وبا  تـوبه کردن  ، ملاحظه خط قـرمز را در مواقـع نوشـتن بکـنم . به این نوع قـول دادن میگویـند : ترسیدن،

الـبته شــما میـدانیـد که من هیچوقـت نمیـتـرســم !

با یاد آوری ســوزاندن شـعـرهایـم توســط خـودم , یاد کتاب سـوزان اعـراب در ایـران ، در زمان حمله اعـراب به ایران ( نمیدانـم که چه کتابهائی را ســوزانـده انـد )  وکتاب سـوزان حکومت پان فارسـیت هـا در تـبـریـز در زمان ســـقوط آذربـایجان  ( میدانـم که چه کتابهائی را ســوزانده اند ) وفـرار پیـشه وری ویا بـقول ....مـثلا درزمانِ نجات آذربایجان افـتادم .

بعـداز سـوزانـدن واز بیـن بُـردن آثـار مـثلا جـُرم ، از در دیگـر منـزل بیـرون آمده واز کوچه عـقـبی به منـزل برادر خانـمـم رفـته و فـرار را بر قـرار ترجیـح و راهی تهـران شــدم .

در تهـران مادرم چمـدان های مـرا با حوصـله بـسـته بـندی وآماده کرده بود .  

نیـمه شـب سـوقاتی وشـیرینی های خوشـمزه ایـران را با چـمـدان هایم برداشـته وبا هیئت  مُشایعـت کنـندگان  که حدودا سـی نفـر میشـدند راهی مهرآباد شــدم .چنـد سـاعـت مانـده به پـرواز ودر حال شـوخی با هـیئـت مزبـور بـودم که آنتـن مغـزم چشـمان مـرا به طرف دونفـر جوان رشـــیدِ  40 – 35 سـاله شیک پوش ، با کـت وشلوار سُـرمه ای , پیـراهـن سـفـید به تـن وبا ریـش یکهَـفـته ای ولی با چشـمان خون آلود که اصلا به لباسهای سرمه ای تمیزشان نمیخورد،هماننـد میرغضب های داسـتان های قـدیم مادر بزرگـم ، بـا نـفرت تـمام ، بـِرّوبـِرّ بـنده را نگاه میکردند ، هدایـت نمود . دیـدن آنهـا همانا وپـریـدن رنگ صورتم وتـنـد شــدن ضربان قـلبـم همانـا ! (الـبته فکـر نکـنـید که من ترسـیده بودم ها..!).

بســتگان منهـم بعـداز دیـدن رنگ ســفـید مِتالیک صورت بچه تـبـریـزبه عـوض رنگ سـرخ آلبالوئی ومـتوجه شــدن از وجـود آن دونـفـربا نگاه های کُـشـنده وخطرناک ( واقعا خطرناک ) هماننـد نگاه های شـِـمر ویَـزیـد ، پی بـه موضوع بـُرده ورنگ صورت خواهـراول هیکلـم هـم  که مثـل لـبو همیـشه سـرخ است ، ســـفـید تـرازصورت من شــد.   

با داشــتن وقـت زیاد به پـرواز وگپ زدن با هـمراهان ،  ولی با نداشـتـن زیـر شــلواری اضافی در دسـتـرس برای خـودم ! ، با اشــاره به خـواهـرم ، برای رفـتـن به سـالـن پـرواز ،  فـوری با هـمه فامـیل ودوسـتان برای خـداحافظـی روبوسی کـرده و........  در حال  روبوسـی وخـداحافـظی بـودم که آن دو نـفـر با نگاه های زننـده ونفـرت آمیز خـود به من , ازجایـشان بلـنـد شــده ویکی از آنها دست به تلـفـن موبایل کـرده وشـروع به صحبـت ، ولی چشــم از من بـرنمیداشــتـند.

بعـداز خداحافظی در حالیکه به ســالن پـرواز وارد میشـدم خواهـرم اســـم مرا با صدای بلـند که همه وحتی امریکا بشـنوند گـفـت :  تا هـواپـیما از بانـد فرودگاه بـلـند نـشـده ما ایـنجا منـتـظر مانـده وفـرودگاه را ترک نمیکـنـیم .

بعـداز حـدود دوسـاعـت انتـظاردر سـالن پـرواز که بـرایـم هـمانـنـد دوســال گذشت وارد هـواپـیما شـده ودرجای خـود قـرار گـرفـته وتا بُـلـند شـدن هـواپـیـما جیکم در نیـامـد.

بعداز بلنـد شـدن هـواپـیما ، عَـرق سـردی را که قـبلا گرم بـود بـر روی بـدن خود احسـاس نموده وبه عوض صرف شــام در سـاعت 3 صـبح که هـمه درحال خـوردن بودنـد

( بعلت مفت بودنش)، با سـفارش دو شــیشه آبجـو خـنک  ، انها را با ولع تمام سـرکـشـیده وآرام گرفـتم . 

در آلـمان باز هـم متـوجـه باز شـدن وبازرسی چمدانـم در ایران شـدم . حـتی دو عـدد چشـم بنـد خـواب ، که یکی را در هـواپـیما بـرای خـواب گرفـته بودم ودیگری را مـادرم داده بـود ، از توی چـمدان من بـرداشــته بودنـد .

خوب حـتما برای چشــم بـندی لازم داشــتـنـد والاّ دزد که نیــستـند !

این حکایت ایران رفـتـن من در دفعات دیگـر خـیلی جالب تـر وجمزبـانـدی تـر وسـانسـور شـده تر! شــده بود .

ادامه حکایت را  بـه علت تمام شـــدن وقـت بـه انـدازه هشــت یـورو ، برای شــما نـتـوانـم نوشت  . ولـی اگر هشت یوروی دیگری از من بـرای کتاب دیگرت توانستی بگیـری  حتما داســتان جمزباندی *من در ایـران* را در قـست دوم وســوم  هم بـرایـت مینویـسم.

 

 

+ نوشته شده در  2013/2/27ساعت 1:29  توسط تبریزی | 
 

زادگاه من ، تـبـریــز 

ازتهـران با هـواپـیما همـراه کُلّ خانـواده خـواهـرم  به طرف زادگاهـم تـبـریز پـروازکرده و با نشسـتن هـواپیـما در فرودگـاه تـبـریـزوبـدون ایسـت کامل ، مسـافـریـن محتـرم  با نشــنیده گرفـتن اظهارات مهمانـدار هـواپـمـا به زبان فارسـی وانگلیـسی ، کمر بنـدهـا را باز ، کیف دستی و.. از کابینت بالائی بر داشـته و مثل خـود شـما با تکـیه به صندلی منـتظر ایسـتادن وباز شـدن درهای هواپیما شــده وحتی بعضی ها که دلـشون برای تلفـن همراهشان تنگ شـده بود ؛ آنهارا باز ومشغـول صحبت با خانواده شده که بعله : من رسـیدم ، هواپیـما الان به زمین نشـسـت ! من عطسه کردم ! من باد ول دادم ! من خوبم ! آنها هم خوب بودند غـیـره ..  اصلا میخواسـتند قـبل از رسـیدن به منـزل هـمه چیـزرا تـوضیح بـدهـنـد . وبخاطر همـین بی مبالاتی وبی نظمی است که همیشـه بالای سـرمان یکی با چـوپ تـر ویا شـلاق وزنـدان ایسـتاده است وگرنه اصلا ما شـرقی ها اگرصـد  سال هـم در اروپا باشـیم زبان آدمیزاد حالیمون نیست مگر زبان چـوپ و زور !

منِ دهاتی عـقـب مانـده از آلـمان آمده ، طـبق معمول محکم روی صندلی خـود نشـسته و به عـنوان آخریـن نفـر از جا بلـند وبه طرف در خـروجی رفـته ودر روی پـله ها دوباره سـینه را جلو داده وژست تبـریـزی خـودرا گرفـته واز پله ها پائـیـن رفـتم . با تـحویـل گـرفـتن چـمدان هـایـم به طرف در خـروجی رفـته و باز روز از نـو شـروع شـد .

مثـل اینکه تمام اهالی تبـریـز به پیـشبازم آمده بـودنـد . بازهـم باران بوســه به سـرو صورتم شـروع شـده وگلهای زیـادی بدسـتم داده وبا آویخته شـدن  دوحلـقه گل به گـردنـم بیاد جهان پهلوان تختی افتـادم .

دوباره افکار خوب شـیطانی  *مَن مَنـم  و *گـنده گوئی  به سـراغـم آمده و دوتـا هـنـدوانه در بغـلم جا داده وداشـتم شخصیت بزرگی میشـدم ، که یکی از خاله هایـم  که در جـوانی برایـش در تبـریـز، پسرها دست وپا می شکـستند ؛ خـود را از گردن من آویـزان وهـردو شـروع به گریه کردیـم . آری من اورابیاد فـرزنـدعـزیـز اعـدام شـده اش انـداخـته بودم.  

هـمسـروپسـرجـوان او را اعـدام کـرده بـودنـد .من ودیگران درزمان بودنـم در ایـران ،  پـسراورا اغـلـب فـراری ویـا پـنهـان کـرده ولی روزی به عـلّـت بی احـتـیـاطی و مبـالاتی پـدرش اورا در تهـران شـناسـائی و دسـتگـیـر ودر تـبـریـز اعـدامـش کرده بـودنـد .    

چشـمم به عـمّه ام که کُلّی سـنی از او گذشـته واز کار افـتاده شـده ودر حـالـیکه زیـر بغلـش را گرفـته اند به  پیشـباز من آمده بود ، می افـتـد .   اورا بوسـیده وتعجّب میکـنم که این عـّمه جان وبـزرگ خانـواده چـرا به خاطرمن به فرودگاه و به پیــشواز من آمده است ؟!  آخه او با ایـنکه یک مسـلمان خوب ومعـتـقـد وبا ایمان بود ولی به تمام معنی در خانواده شـخص مُســتـبـد ومـغـروری بـوده که حتی به پیشباز پسـرش که بعـدا ازبیست سال دوری از ایـران بیـمار شـده وبه ایـران بـرگشت ، نـرفـته بـود.

سمت دیگـر چشـمم به خانواده همسـرم می افـتـد که هـیچوقـت خانـواده من وخود من با آنها رابطه برقـرار نکـرده ونداشـتـیـم ونـداریـم .( برای بـاز گوئـی علّـت غـیـرعادی ، بازهـم اینجا سـانسـور کمکم کرد).با سـوار شـدن به ماشـین امریکائی پـسرعمه ام و

دیگران با اتومبـیل های خودشان راهی منـزل پـدری من شــدیم .

دوباره در کوچه جلوی در منزل حیـوان بی زبانی را به زمیـن زده وچاقـوی سـلاخی  را زیـر گلویـش گـذاشـته ومیخواسـتـند با پـیدا شــدن منِ تـبـریزی آلـمانـی شـده ، سـر اورا هماننـد مُجـرم های عـربسـتان سـعـودی از تـن جداکـنـند که من چشمانم را فـوری از گلوی گـوســـفند زبان بســته برداشـته و وارد خانه شـده و طبق معمول و عادت  همیـــشگی خـود ، با عجـله وبا سـرعت از پـله هـا بالا میرفـتم که  پـدرم را بالای پـله ها به انـتظار خود دیـدم.

اورا بغـل کرده وبعـدازروبوسـی  ، متـوجـه شـدم که پدرم بـه غـیـراز سَـمعَکی که از عُـنفـوان جوانی برای کمک به شــنوائیـش بگـوش میـزده ، الان بعـلـت کهـولت سـِـنّی ، عصـائی را هـم برای کمک به راه رفـتـنـش بدسـت گرفـته ، ولی  هـمان خوش تـیپی و هیکل آقا مـَنِـشی خـودر احـفـظ کـرده بود .  

با رسـیدن شب وجمع شـدن مهمانان در منزل ما ، یکی از فامیـل هایم که مـهندس وفارغ تحصیل آلمان بـوده ؛ شـروع به احوالپـرسـی به *زبان آلمانی کرده ، ولی من جوابـش را به تـرکی آذربایجانی دادم ! از او اصرار واز من اِبـرام ، هــر چه سـعی کـرد از زبان من لااقـل چند جمله ویا لغت آلـمانی بشـنود نـتوانست  . مادرم در گوشـی گفت :

پسـرم آلمانی جـواب بـده والّا فکـر میکنند تـو آلمانی بلد نیسـتی !  منکه طـبق معـمول از دروغ مصلحت آمیز بـدم مـیایـد ازکوره دررفـته وگفـتم  :  از دست آذربایجانیـهای فارس شـــده  راحت شـده بودم افـتادم گـیر تـو آلـمانی زبان !. آنها هـم مـتوجه شـدند که مـن مـثـل آنها نمـیخواهم مـثلا پُـز داده آلـمانی سـخن گـویـم ، از من دست کشـیدند .

فکر میکردنـد  منهم هماننـد اغلب تـرکها و یا شـهرسـتانیها  که بعـداز چنـد سـال زنـدگی  در تهران ، در بازگشت به شـهرویا ده خویـش لـهجه فارسـی گرفـته وقـرواطوار میـریـزنـد هـستم و الان هم از آلمان آمده وبرای پـُزدادن  آلمانی شـده ام ! زکی بیخیالی .

بعـداز خـوردن واتمام شـام وسـایل طَـَرَب روبِـراه شـده  ، داشت خیـلی خوش می گذشت وبـقـول صـمـدآقـا خـیلی کـِیف میکردم و مهمان ها آماده بـزن بکوب میشـدند که عـمّـه جان خوب ولی مؤمن و مُتـدیّـن ومُـسـتبد ، اجازه به رقـص و آواز نـداد ! چون با رقص وآواز ما امکان گناهکار شـدن عمه جان بیشـتر میشـد !   

ولی مگـر من از رو می رفـتم ؟ مگـر عَـمّهِ جان من قـویـتـر ومسـتبد تـر از آقـای بـِلمَـن رئیـس شـکایا ت تاکسـیرانی شـهر هـانـفـر است ؟  

پـیـش عَـمـّه رفـته وبـه آرامی وبا خنـده گفـتـم : لـطفـا اجازه بـدیـن بـزن بکـوب راه انداخـته وملت برقـصـند وگـرنه من ویـسکی خـورده وگناهـش به گـردن شــما خـواهـد افــتاد  !   ایـن تهـدیـد کار خودش را کرده وایشـان قـبول به قـرتی بازی ما کردنـد .  

به ایـن نـوع تـهدید میگویند * تـهـدیـد تـرکی . که اغلـب سـازگار است .  

بعـداز برنامـه قـرتی بازی تبـریـزی ها ، مهمان ها مارا ترک ومن مانـدم بـا خانـواده  و فامیل نزدیک خـودم .هـمه خسـته وکوفـته به تختخواب رفـته وخوابیـدنـد جـز مـن   ومادرم.    با اینکه خـسته شـده وچشـمهایم بســته میشـد ولی روح حافـظ شـیرازی به سـراغـم آمده وفکـر کردم که نکـنه  ایـن حافـظ شـیرازی هـم اصلا تُـرک بـوده ومن از نـواده هایـش !   پـس بـرای ایـنکه دل این شـیرازی از من تبـریـزی نشـکند ، قـلم وکاغـذی بـرداشـته ونوشــتم:

 

بـه رفـتـم من به تـبـریـز

بـه آن کوی امیـر خـیـذ

بـدیـدم من دِگـر فامـیـل خودرا

جمـیـل وسَـعـد ومـیـنا وثُـریـا

بـدیـدم مـن پـدر را

اضافه بر سَمعَک کرده عصارا !

دوبـاره سَـربُـریـدنـد

یـه حـیـوان ؛  بی زبان را

بخوردیـم ما دِگـربـار

از آنِ   بی زبــان را

بخـنـد یـد یـم وگـفـتـیـم

از آلـمـان واز ایــران

ولی خـواســتیم بِـرقـصیم

قـیافه بـر گـرفـت وا..عـمه جانا

 

خـدایـا قـدرتی دِه تـا تـوانـم

کـنم آلمان وایـران را یکانا 

خدایـا وه عجـب شـاعـر شـدم من

عجب رقاصه ای واعـظ شـدم من

 

     

در گورســتان تـبـریـز

دوست عـزیز به خـوانـدن کتابت ادامه داده ودر صـفحاتی با شـما به بهـشت زهـرا رفـتـه ویاد خاطره های خـودم از مرگ وقـبرســتان افـتاده و  بغـض کرده وشـروع به گـریه میکـنم !.

بیاد پـدرمرحومـم می افـتـم که پنجاه سـال تمام نتـوانسـتیم همدیگـر را درک کرده  وهمیـشه با هـم جنگ وجدل داشـته ، ولی بعـداز وفاتـش ، من از هـمه بیـشتر برایـش گـریـه کـردم .

بیاد دوسـت خانوادگـیـم خانم مـیـنا که در صفحات قـبل از او نـوشــته ام ، می افتـم .

جنازه لخت وعـورش را پـسر بزرگـش در منـزل پیدا کرده بـود .     این زن خوب وزیـبا  را بعـداز عشـقـبازی ونزدیکی درکمال نامردی با کشــیدن کیسـه ای پلاسـتیکی به سـرش خـفه نموده و با به یـغما بـردن دارو نـدار واموالـش ، جـنازه لخت وعـورش را در منـزل خودش بجا گذاشـته بـودنـد. 

با بـیاد آوردن  طرز کـشتن او عصـبانی میشـوم . این خانـم  دوسـال پیـش بـیـوه شـده و ما نـزدیکان میـدانسـتیم که او در خـفـا با مـردی ویا مـردها رابـطه داشـته ودارد .

البـتـه بایـد هـم در خفــا میـــشد چـون اگـر در خـفـا نبـود ، فـرزنـدان کوروش کـبـیر بـعـدا مســلمان شــده غـیرتی مـرد ســالار ، اورا راحت نمیگذاشـتـند .

اولـیـن کسـانـیکه اورا اذیّت میکـردند ، دوسـتان وآشـنایان وفامـیل خودش بود واولـّیـن کسـیکه بخاطر آمیـزش او با مـَرد نامـحرم ،  سـرش را از تـن جـدا میکـرد ، هـمان پـسرارشــد خودش بـود !.   با خود میگـویم : خُـدا یا ، ایـن چـه فـرهنگی است که ایـران وایـرانی به آن دُچار شـده اند ؟ 

چرا ما فرزنـدان کوروش خیلی کـبـیـر ! و آریامهری ها نمیـتـوانـیـم رابطه احسـاسی یک مرد وزن را تحمّـل بکـنـیم ؟ حتـما بـایـد به کشـور های دیگر پـناهـنـده شـده تا شـایدبعـداز بیست سال بتـوانیـم انـرا قـبول بکـنـیم ؟       باور کـن که خـیـلی از شـرقی هـا با وجـود  زندگی واقـامت دراز مـدت  در اروپـا وامریکا وکشـور های دیگر ، باز هـم هـمان خصلت خـود را داشـته وخواهـند داشـت وفـقـط بـلـدنـد که به طالـبان و اســلام ودیـن فحـش وناسـزا وبَـدوبـیـراه بگویـنـد ، در حالـیکه خودشـان همانـنـد طـالـبان هـســتـنـد. اگر رابطه زن ومرد در ایـران بـرای همه حـل شـده وقـابـل هـضم بـود ، ایـن زن بیـچاره نیـزاجـبار به رابطه در خـفـا نـداشت که این چنـین ناجـوانمـردانه وبـدون گذاشـتن اثـری اورا در خـفا بـقـتـلـش رســانـده و بـدون شـناسـائی آزاد بگـردنـد.

بغضـم بیشـتر میگـیره ؛ دیـشـب بعـداز بگـو مگـوی خـانـوادگی در منـزلـم ، به همسـرم که خـود را بـرای عـمـل جـرّاحی آماده میکـنـد گـفـته بـودم : انشـاالله زیـر عمـل جـرّاحی مُـرده واز دسـت تـوراحـت بشـوم !   بـا گـریـه به خـود ناسـزا میـگـویم که :

احمـق ایـن چه حـرف مُـزخـرفی بود که همسـرت گـفـتی ؟ خاک عالـم بـر سـرت .

آری بهشت زهـرای تـو مرا بیشـتـر از یک ساعـت  به گریه وامیدارد.

بعدا یـاد فـوت عـمّه مُسـتـبـد ومـُومن وخوبم میـفـتم که بعلت هـوای گرم تـابســتان ، درسـر قـبرش به مهمانها  شـربت وآب میـدادنـد .  مهمانهای سـر قَـبری هـمه از دَم وبـدون اســتـثـناء ، محـتوی  لـیوانهای یکـبار مصرف را بعـداز خـالی کـردن فـوری در معـده شـان ، به زمیـن انـداخـته و روی قـبـرعـمّه وقـبور دیگـران عوض گـُل ، پُـرازلـیوانهای ســفـید یکبار مصرف شـده بود !

هـر لحظه به تعـدادشـان اضافه شـده وصدای ناهـنجار لگـد مال شـدن آنها هـم توسـط نوشـندگان محتـرم  بنـده را اذیـّت میکرد.

منِ نـادانِ از آلـمان برگشــته همه را در حال دعـا وســلام وصلوات دیـده وشـروع به جمع آوری لـیـوان های خالی روی زمین شـده بـودم که تبـسّـم مهمانهای سـر قـبر که همه از فـرزندان سـتارخان وباقرخان بـودنـد شــده ، ولی ازرو نـرفـته ولیـوانها را جمع کردم.

الان بعـد از گریه زیاد  ، یاد شـوخی های مهربان ومتبسـم دیگران بخاطر جمع آوری لیـوانهای خالی با مـن افـتاده وگـریه ومـاتـم من تـمام شــده وشـروع به خَـنده میکنـم.

 

 

انـتـقـاد از شــما

امامزاده داود شـما و آقا سـیّدابراهـیم مـا

 

رفـته بـودیـد به امامـزاده داود ! تعجب کرده ودوست دارم بپرســم : چـرا ؟ حاجتـی داشـتی ؟

دوست دارم  این بار بـرای اولیـن باراز شـما انتـقاد بکـنم . دوست دارم بگویـم که بعـداز عمری واینهمه بلایـا وتجـربه هـا چـرا بـاز هـم ازایـن امامزاده ها دست نکـشیده اید ؟

آیا یکی از دلایل نابـودی ما ایـرانیـان بخـاطر ایـن عـقایـد پـوچ و بیخـود نبـود ؟ اصـلا این دعـاهـا در قبـور دروغـین امامزاده ها ربطی به خـدا ودیـن دارد؟ 

اگر قـرار بـود که امامزاده داود حاجـت تـو ودیگران و بخصوص حاجت زن عـموی مهـربانـم را بـرآورد بکنـد ، دنیا و زنـدگـی برای هـمـه بهـشـت میـشد . نمیدانم این امام ها چـرا در هـر شهـر ومحلّه ای آنهم در مملکت کوروش کبیـر، هماننـد راننـده های تـریلی وبیـابـانی زمان ما ، زاده ای از خودشـان به جا گذاشـته انـد ،  در حالیکه در کشـورها وزادگاههای خودشان از همچون قـبـوری وزیارتگاهی خبری نیست !

  

به هر حال ، در اَوان کـودکی بخاطر بازی با پسـر عـمـوها ، اغـلب منـزل عمـوی نـاتـنی خـود بـودم  ( الـبته در خانوادهُ ما ناتـنی معنی نـدارد) .   انـصـافـا این زن عـمـویـم خـیلی مهـربان بـرای من بـود وحـتی مـرا درکودکی با بچـّه های خودش به حمام بـرده وشـستشویم میـداد .

 روزی ایـن زن عـمویـم دست بـچه هایـش ومـرا گـرفـته وبه سـوی مَرقـد ســید ابـراهـیم در تبـریـزکه همانـنـد وهمردیف امامزاده داود شـما میباشـد، راه افـتادیم

بعـداز ورود به قبـرسـتان سـید ابراهیـم ، زن عـمویم مســتقـیم بـطرف سـر قـبـر آقـا ابراهـیم رفـته  و نشسته وما هـم به دنبالـش .  زیـر لبـش اورادی ویا دعـائی خـوانـده وبـعدا از بلند شـدن * پـارچه ای را محکم روی درخت سـر قـبرآقـا گـِرِه زده ، تا حاجتـش که سـر بـراه شـدن شـوهـرش ودست کشـیدن از خصلت های نیک  مانـنـد : قمار ومشـروب خواری وزن های دیگر وبـداخلاقی بود ، بـرآورده شـود .

بـعـداز نیـّت وطلب آرزو به منـزل باز گشـتیم ولی نشـان به آن نشـانی که اخلاق شـوهـرش اعـم از خـانم بازی وقمار وعـرق خوری وکتک زدن زن عـوض نشــد که هـیچ ، بـلکه با رِنـدی وزرنگی ، زن دیگری را به عَـنوان همسـر دوّم و هـوو بـرای زن عـمویـم به ارمغان آورد !      

بعله امامزاده آقا ســید ابراهـیم تـبـریـزی ما ، کار خودش را کرده بـود .  

مثـل اینکه این امامزاده تبـریـزی هم مثـل تمام اجـداد خـویـش طرفـدار وهـوادار مـذکـّرها بـوده  ویا فکر میکنم که اگر امکانا زن عـمویم به عـوض زبان ترکی آذربایجانی ، به فارسـی یا عـربی با آقا ســید ابراهـیم صحبت میکرد امکانا حاجتـش برآورده میشـد.

 



غـذاهای لَـذیـذ در رســتورانهای کثیف

در نـوشــته خـودتان  خیـلی از لذّت خـوردن غـذا ها نوشـته ایـد ! بـعـدا هـم از هیکل درشت وقشنگتان اظهار نا رضایتی میکنید ! مگر نمیـدانـید که هر کسـی به ایران رفـته ، در برگشت چنـد کـیلو وزن اضافی با خودش میاورد ؟ ولی ایـن دفعه لطفا حرف مرا شــنیده گرفـته وبعداز اطّلاع از نـظافت وتـمیزی داخـل آشـپـزخانه رسـتوران ها ، مخصوصا در ایـران ، غـذا بخـوریـد . ضمنا چون میـدانم شـما دوست عـزیـز اسـرار بـنده را لو نمـیـدهـیـد درِ گوشی بشـما میگویم : بـرای من هـیچ غـذائی لـذیـذ تـر وتمـیزتر از دست پخت زنـم نیست وبخاطر همیـن منهـم چنـد کـیـلو اضافه وزن دارم.

در یکی از صفحه های کـتاب ، از توالت رسـتـورانی به بـَدی یاد کرده ایـد . در این باره  خودتان بایـد قضاوت کرده وخیلی خوب ما فـرزندان کوروش خیـلی کـبـیر، که دو دســتی به آریائی بودنـمان چسـبیده وخیـلی فخر به مُتـمدّن بودنمان میکنیم ، بشـناسـی که در هـرچـاله چولـه ای وبه هـر طریـقی رفع حاجت کرده و صدایمان هـم در نمیاد !

چون نوع ومکان رفع حاجت چـنـدان مُهـم نیست بلکه آریائی بـودن واز فـرهـنگ گذشـتگان گـفـتـن وملل دیگر را ارزش ندادن وگـُنده گوزی کردن بیـخود مُهـم است.  

 

اتفاقا ما هم روزی با همسـرم به علت تـاُخیـر چهـار سـاعـت ونیم پـروازهواپیما از تبـریـز به تهران بخاطر مسـافرت یک وزیر! ( که خودش داستانی است )، با اتـوبوسـی تازه از کمپانی درآمده وتـر وتمیـز ، با راننـده ای با کلاس وبا لباس رسـمی همانـنـد لـباس خلـبان ها ، از تهـران به تبـریـز راه افتادیـم .   

با وجود غـذاخـوری ویا به قـول ما ایـرانی ها رســتوران نوسـاز وحدودامرتب ، با نماز خانه وچایخانه مُـجـّزا با چند دســتگاه توالت انـدرونی وبیـرونی ولی *  نـدادن غـذای مُفـت و مجانی به رانـنده هـای اتوبوس ،درجاده تمام اتـوبان تبـریـز – تهران ، آقای راننـده ،  اتـوبـوس را از مسـیر اتوبان خارج وبه کوره دهی نا آشـنا بـرای من ، هـدایـت وبعـد از دقایـقی در مقـابـل مثلا رسـتورانی که صاحب آن سـاق پای شـلوارش را تا زیـر زانـو داخـل جوراب کرده وبـرای نگهداشـتن اتـوبـوس وهدایت آن به طرف رسـتورانـش، بطرف اتـوبـوس میـدویـد ، جهت صرف نهار توقـّف کرد .

خـود راننـده وهمکارش ودوسـه نفـر دیگر وارد غـذا خـوری شــده وما و بقـّیه مسـافرین به علت مگـس زیاد در سـالن غـذاخـوری ، دربیـرون زیـر آفـتاب منتظر اتمام غـذای آنها شــده وحتی بعـلت کمی آب و کثافت وکمی تعـداد توالت ها ، خانم های مسـافر از ورود به آنها اکراه ودر نتـیجه بـدون رفع حاجت مانـده ودر حال غـُرزدن  شـروع به انتـقـاد نـمـوده ومنِ عصبانی شـده وبه آنها توضیح دادم کـه :

پـشت سـر راننـده انتـقاد نکرده بلکه به خودش بگوئیـد.

رانـنـده وهمکارش بعـد از کوفـت مَجـُانی غـذا به اتـوبـوس بـرگـشته وهمه مسـافرین خیلی خیلی محترم تهـران تبـریز که هـمه دور از چشـم راننـده ، مـنـتقـد شـده والان با دیـدن او ، همانند گوســفـنـدهای نجـیب روی صـندلی خود قـرار گرفـتـه واصلا وابـدا در این باره اعـتراضی از هیچکـَس بلـنـد نشـد !

بخاطر همـین سکوت و دوروئی مسـافـرین، عصبانیـّت مـنِ بچـه تـبـریـز که ادعای نواده کوروش وآریائی بـودن را ازسـرم بیـرون کرده ام ، بیشـر شـد .  

 بعداز ایـنکه هـمه مسـافـرین وارد اتـوبـوس شـده ورانـنـده را خطاب قرار داده وبا صـدای خیلی بلـند که همه مســافرین هـم بشـنوند گـفـتم :

آقای رانـنده از اینکه ما را آدم حسـاب نکرده وبه این رسـتوران کـثیف ، با تـوالت های کثیـف تـر آورده ایـد تشـکر کرده واگرمارا به جاهـای بـد تـر وکـثـیف تـر از ایـنجا هـم به بـَریـد هـیچ اشـکالی نداشـه واعتراضی نکرده وخیلی هم خوشحال شـده وتشـکر هـم خـواهـیم کرد!!

مسـافرین دیگر طّق مـعمول مـا ایرانیـها مـثـل ایـنکه مُـنتظرِ یک رهـبری، شـاهـنشاهی ویا فـرماندهی بوده باشـند ، با شـنیدن حرف های من ،  زبانشـان باز و با من هـم صـدا شـده و شـروع به اعـتـراض کردند .  در وحله اول رانـنده  جا خالی داده وداشت برای قانع کردن مـن توضیح داده ومثلا میخواست بچـه گـول بـزنـد .    ولی صـدای من با لهجه  خیلی زیـبای ! آذربایجانی وغلـیظ ومحکم اورا وادار به نشـان دادن افکار درونی   گفت : خـوب کردم  ، به هـر کسـی وبه هـر کـُجا دلـتان خواست شـکایت بکنـیـد !  

الـبـتّه راست هم میگـفـت وکسیکه شـکایت ما را گوش میکرد امکانا خودش فـرق توالت تمیـز وکثیـف ویا فـرق رسـتوران را با آخور طویله ! نمیتوانـست تـشخیـص بدهـد.

 من دوبـاره بـرای اعـتـراض از روی صندلی خـودم  بلـنـد شـده که همسـرم مثـل تـرسـوها ( الـبـتـّه در داخـل منزل  ودر مقابل من ترسـو نبوده بلکه کلی بزن بهادُر ودسـت به هفت تیرهم هست !) بازوی مـرا گرفـته وداشت به زور سـرجایم مینشـاند که یک شـیرزن تبـریـزی از ردیف آخـر اتـوبـوس جلو آمده ودر حالیکه با انگشت های دســتش صورت سـرخ شـده راننـده را نشـانه گرفـته بود ، هـر چه از دهنـش درآمد به زبان مادری وترکی آذربایجانی خودش نثارس او کـرده وگفت:

سَـن بولـمـوسـَن ؟ آنـنامیـسان ؟  بیـزده گـَرَک بولـمیـیاخ ؟  فکر ادیـسن هَـر ایـش گـورَه بولَسَــن؟ اشـشک اوزون سـن !

ترجمه فارسی = خودت نمیفهمی فکر میکنی ما ها هم نباید بفهمیم ؟ فکر میکنی هر کاری دلت خواست میتونی انجام بدهی ؟ خـر خـودتی .

* آخ قـربون اون دهنت من بـرم ای زن نا شـناس تـبـریـزی * .

 اینجا بـود که عصبانیت من مختصر آرام گرفـته وبه همـسر کبیرم  گفـتم : از خود دفاع کردن بیرون را یاد بگـیروسـعی کن سرهمچون اشخاصی جیغ بکشی نه در خانه سـرمن.

دوست عـزیـز ، چـون می ترسـم که بعـداز نوشـتـن جواب به تمام نـوشـته های کـتابـتان ، نوشــته ها مـرا نخوانـده ، وبعـداز پـاره پـوره کردن نوشـــته هایم ، آنهارا درتـوی سـطل آشـغالی  ، نه در قسـمت کاغـذهای باطله بلکه در قسمت آشـغال های اضافی ریخـته وخودتان وبنـده را از شــّر این اراجیـف رها ســازید. لذا ســعی میکـنم که از اراجیف کم واگـر توانســتم به مبلغ ! بیفـزایـم .

 

کُـنـتـرل مکالمات تلفـن هایم و حتـی خودم

با وجود دیـر رسـیدن چمـدان ها بدســتم بعـلت بازرسی وجستجوی مخصوص در فـرودگاه مهـرآباد، به عـقـل ناقصم نرســیده بود که امکانا گفـتگوی تـلفـن هایم نیزدر ایـران همانـند مکالمات تلفـن هاو فاکس من در آلمان ( که خود داسـتانی است دیگـر) کنتـرل وشـنود بـشود . 

با وجود گـفـتگـونکـردن اضافه بر سـازمان وخارج نشـدن از خط قـرمزدر تلفـن، دوباره دلشـوره گرفـتم . الـبته ایـن دلشـوره نـبـود ه بَـلکه تَـرس وهَـراس بود که در دلم جا خـوش کرده بود .   (یاد  یک مثال تبـریـزی افـتادم که میگوید : اگر اینـقـدر نتـرس و خایه داری ، برودر قست توپخانه ارتش تـوپچی بِـشو ! )

اولـین مزاحـم تلفـنی یک زن مسـن همسـایه بود که هـروقت من به منـزل بـرگشته ولباسهایم را درنیاورده تلفـن زده ومیخواست با من صحبت بکـند که به هـر مصیبتی بـود این زن همسایه را ناشناس را از تلفـن کردن باز داشــتم .

ولی هـرروزوهـر سـاعـت تلفـن های مشکوکی به من شـده وهـر حرفی در تـلفـن زده بـودم به من وفامیل هایم باز گوکرده وحتـّی به عِللی مرا تهـدیـد به کـشتن کـردنـد !

چند قـدم بالاتـر از منـزل پدرم ، ماشـین پـِراید سـفـید رنگی بود که همیـشه منتظر ودر خیابان ها دنبال من راه افـتاده وشـبها نـیـز در کـوچـه شـش متری بن بست خـانه پدری سـه چهار بار رژه میـرفـت.  با وجود حضورداشـتن دوتا پـسرخواهـرهای جـوان ، همـیشه در کنارم ، باز هم با دلهـره زندگی میکـردم .  

بعـداز چنـد هفـته عـلّت تهـدید به مرگ را بـزودی دریافـتم *

علتـش را مجـبورا سـانسـور کرده وشـاید بعـد ها بنویسـم . راسـتی اگر این سانسور نبود من الان چه خاکی بـسرم میـریخـتم ؟!       

اوایل مادرم وخواهـرم به خاطر دلهـره وترسـی که داشــتم مرا مسـخره وبه ریـش من میخنـدیـدنـد ، ولی بعـداز یک هـفـته آنها نیـز پی به موضوع تلـفـن وحرفها وجمزباندی من بـرده وتـرس انها را هـم فـراگـرفت ، الـبته آنها بخاطر من ، بیشـتر از خـودِ من مـیترســدند !

 

ازبین بردن ترس من !

زبانم لال ، اصلا چـرا من خودرا در منـزل لـو داده واز تـرس خویـش سُـخن گـفـتم ؟

دوست خانوادگی ما لـیلا خانم ودوتا دخـترهای خوبـش که بخاطر من از تهـران با ما به تبـریز آمده بودنـد ، بمن گـفـتـند آقـا تـو ترســیده ای وباید ترس تـُرا ازتـن بـِدر آورد واز بین بُرد !    

من  که از گـفـته واظـهـار نظـرآنها خنـده ام گرفـته بـود ولـی تا آمدم طریق از بیـن بـردن تـرسـم را بپرسـم ، خودرا در بالکـن منـزل یافـتـه وپسـر خواهـرم داود نیـز از شـلوغی خانم ها اسـفاده نموده ودوربین عکاسـی خودش را به روی بـنده زوم نمود  .

بالای سـرم چادری سـیاه نگهداشـته ورویـش  سـفره ای نایـلونی حافـظ قـرار داده وذغال آتـشی در تـوی خاک انـدازفـلـزی ودر تُـنگی مقداری آب آورده و.....

من از زیـر چادر بـدون دیـدن اعمال آنها ولی با شــنیدن حرفهایـشان به زبان تـرکی وفارسی وعَـربی خنـده ام بیشـتر میشـد که یکدفعه خاک انـداز و آتـش و...همـه در میان جـیغ وداد خانـم ها از بالکـن به حیاط منزل پـرت شــدند.   

مثل اینکه اعمال واوراد خانـم ها کار خودش را کرده بود ولی عوض ازبیـن رفتـن ترس از وجود من ، ترس در تاروپـود آهـن وآتـش ریــشه دوانده و............   که برای رهـائـی از دسـت خـانـم ها حودش را ازبالکن به حیـاط منزل پرت کرده بـود.

در میان قهـقـه های ما ، ناگهان ایـرج میرزای تـبریزی مشـهور که دبیری رابخاطر تجـزیه وتحلـیـل یکی از شـعرهایـش بنام  *حجاب * در دبیرســتان راضی تبـریـز در زمان پادشـاه بزرگ ارتشـتاران  که خیالاتی شـده وگـفته بود :

کوروش  آســوده بخـواب ما بـیـداریـم  ، ازکاربـیکار کرده بودنـد , ظـاهـر شـده وبمن گفت : بنـویــس .

در حالـیکه از خـنده به لـرزه افـتاده وعَـرَق از سـرورویم میـریخت ،  گفـتم :

چی بنویــسم ؟

جواب داد : شــعـر بنـویـس .

گـفـتم : آخه من که مثل تـو شـاعـر نیـستم !

ایرج میرزا به طرف من نزدیک شــده ونعـره زد :

تو قـلم وکاغـذ بـر دار ، خودش نـشــته میشـود !  

منـهم فـوری با لـرز وترس وعـرق کرده از ترس همانند  مالیخولیائی ها بلـنـد شــده وخـودکـار را روی صـفحه کاغـذ گذاشـته ونوشـته شـد :

من درآن بالکن نشـسـتم

مادرم دسـت   چَــپَــم

خواهـرم در سـمت راسـت

داوود هم دوربین به دست

با خَـنـده آمـد   پیـش مـــا        

آن خانـم با دخـتـرانـش ، مَـنـقَـلی

خاک انـدازی  و با آب  ,  انـدکی

روی مـن چـادر کـشـیدنـد

روی چادر سُـفـره ای از نایـلون

آخـه مَـن تَـرســیده بـودم

از زن  و از پـاســبـون   !

 

من بگـفـتـم :

ای خـدا ، ایـن هـمه من اَبـلـهـم ؟

پـنج تا زن زیـر چادر کردنـم ! 

 نـاگهـان قـیـلی وقالی هـم بپا شــد

دود  از آن  آتــش  بُـلـنـد  شَـــد

خـاک انـداز هـم  پَـرِش  شـــد

آهـن فـولادیـش کج شــد  ،  مـریض شـد

ترس من از جان بُـرون شــد !!

 

من شــدم رُســتم دســتان

من نمی ترسـم دگر از پاســبان

من فـقـط مـیـترســم از آن همسرم

همسرم و دخـتـرم , از خـواهـرمِ

* (میترسـم در  درجهنم  ، نکـیر و مَـنـکَـرهم از دسـت شـعرهای بـی مزه من دق مرگ بگیرنـد.)

 

+ نوشته شده در  2013/2/27ساعت 1:17  توسط تبریزی | 
 

 و آذربایجانی های غیور !

 

دوست عـزیز، در اداره گذرنامه از آقـای دبـیری نوشـته ومـرا به یـاد اداره بازیهای ایران انداخـته وبخاطر برنامه ای که در اداره دادسرای تبـریز که تمامی کارمندان وقضاتـش را اهل مرند آذربایجان تشـکیل داده اند ،  بـرایم اجـرا کـرده بـودند دوباره عصبانی میشــوم.

 روزی بعـد از فـوت پـدرم بـرای گرفـتـن مدارک وراثت به دادسرای تـبریزرفـته بودم که به اطاقی راهنمائی وکارمند مربوظه را با خانمی در حال * مغازله از راه دور  یعنی در چهار متری همـدیگرمشاهـده کرده وخانم فـوری صورت باز خودش را دوبـاره بـا چادر پوشـانده وچـون مزاحم  کار خـیراین کارمند محترم با ریـش آخونـدی شـده بـودم ، در آن واحد بـنده را بعلت نـواقص پـرونده ، دوباره به بیـرون راهنـمائی نمود تا به کار خیر خویـش از راه دور با اون خـانـم ادامه بدهـد.    

 در راه  برگشت پسـرعمویم را تـلفـنی از ناقص بـودن پـرونده مطلع کرده و......    

پسر عمویم با تعجب اظهار داشت که : همه پـرونده ها در تـوی همان پوشـه است .

چه عرض بکنم که دوباره مزاحم کارمند وعشـقـش شـده وایشان هم با تمام پرروئی بنـده را به اطاق دیگـری حـواله دادنـد.   در اطاق دیگری که کارمندی با یک ارباب رجوع به خاطر نداشـتن قـلم ونـدادن خودکارخودش به او جهت فـقط یک امضاء ، فضولی بـنده را برانگیخـته وبا گفـتن اینکه :   در دفـتر دادسـرا برای امضاء مراجعـین بـایـد خودکار باشد ، خودکار خود را از جیب خود درآورده وبه آقای مراجعه کننده جهت امضاء دادم .

با این عـمل بیجای خود اولا بدسـتور کارمندی دیگری که  معاونت قاضی شـعبه را داشت ، از همان اطاق بـا دست تـوانای  یک سـرباز صفر کون گهی دهاتی بیـسواد ، بـنده را  بیـرون وثانـیا بعـداز گرفـتن پـرونده بنـده جهت امضاء  و دادن یک تاریخ مراجعه  ، سـه روز تمام من ووالده ام را علاف کرده و ثالـثا کارمنـد خودکار بدست از گرفـتن رشـوه از ارباب رجوع بی خودکارمحروم گردیـد .

 

 در صفحات دیگر از خـیابانهای تهـران نوشــته وبا یاد کردن از خیابانهای شـهر هـانفـر مقایسـه خـوبی بـرای روش اجتماعی آنها تحـویل نـداده وسـرسـری گذشــته ای ! که الـبـته میتوانســتید یک کتاب دیگـر در این باره نوشــته وضمیمه بکـنـید.

برای پـیدا کردن دوسـتان وآشـنایان خیلی ایـنور و آنـور رفـته اید درحالیکه من فـرصت رفـتـن به پیـش آنها به عـلـت ازدیادشان نداشــته , بلکه آنها بـرای دیـدار من میامدند. اصلا من نمیدانـم که اینهمه آذربایجـانی در تهـران چکار میکـنـنـد !؟

بازار تهـران را تبـریـزی ها قـبضه کرده ؛ بـقـّال وچـقـال وسـاخـتمان سـازی ها دست اردبیلی هاست . نانوائی هارا هم باز آذربـایجانی ها دردست داشــته وتعجب آور است که نانی را که در تهـران به نام  بـربـری پـُخـتـه وبه خـورد تهـران نشـین ها میدهـند اصلا در تـبریز وارومیه  وجـود نـداشــته وما انواع نان های دیگر با نام وفـرم پخت دیگری را داریم که به نظرم مزه وطعم آنها خیلی خوشمـزه تـر وخوش طعم تـر از بـربـری سِـفـت وسخت تـهـران است که اگر فوری تحویل معده ندهی فورا همانـند کارتن میشود.

بخاطر ایـران نشـناسی ما ایرانیان تهـران نشـین ، همین بـربـری را بنام کل آذربایجان مَحک زده انـد الـبته فکـر میکـنم که در تهران شـاید بـه نـدرت وآنهم با کمک ذره بـیـن بـتـوان چند نفـر فارس اصیل تهـرانی پیـدا کرد  .  در ایـن شـهرهانفـر نیـز با هـر بچه تهـرانی صحبت کـرده ام با اینکه راضی به لو دادن خود نشـده بودنـد ولی بعـدازســالیان، ترک آذربایجانی از آب درآمـدنـد !     

ایـوای خاک عالـم بر ســرم , باز هـم بعلّت وَراجی زیاد ، یاد ماجـرائی در شـهر هانفـر افـتادم که می نویسـم تا مجـبور به خواندنــش بشـوی ! !

  

سـالیا ن قـبل که با دختـرم در شـهر هانفـر به تنهائی زندگی میکردیم وزیاد خاک بـسر نشـده بـودم ،    شـبی از شـبها حـوصله مان از تـنهائی سـر رفـته بود که یکی از دوسـتان قـدیمی من با فک و فامیل منـزل مارا مُـزیـّن ومارا خوشـحال نمودنـد.

طـبق معـمول بعـداز گرم شـدن سرمان ، شـروع به خـنـده وشـوخی درمنـزل من که در طبـقه بالائی ســاختمان بود ، کردیم .  بعـداز سـاعـتی زنگ در ما توسـط همسـایه سـاکن همکف سـاختمان که همیشـه درحال کشیدن سـیگار درراهـرو سـاختمان بوده ، زده شـد  ( چون زنـش به اواجازه سیگار کـشیدن درمنـزل خودشان نـداده وایـن آقـا زورش به زنـش نرسـیده ولی زورش به همسـایه ها رســیده وراهـرو را کرده بود محل ســیکار کشیدن خودش ودودش در منازل ما ) درِ منـزل مارا زده وما را امر به آهسـته وآرام صحبت کردن نمود .    من میدانسـتم که اگر ایـن آقا در منزل خودش بود اصلا نمیتوانست صدای مارا بـشنود ولی چـون شـنگول وسـرمست بـودم بـدون عصـبانیت به ایشـان گـفـتم : حوصله ات سـر رفـتـه ؟

ایـشان همانند عـروس های عـجـول ، خیلی فـوری جواب بعـله  را داده ومن ایشـان را به داخل منزلمان دعـوت نمودم..  این همسـایه محترم با نزاکت که از سـرو صدای بلـند ما مثلا ناراحت شـده ومخالفـت کـرده بود ، با خوردن اولیـن لیـوان آبجـو همانـنـد ما وشــایـد بیــشتر ازما ، شـرقی شـرقی شـده ومثل همـه آلمانیها اولین ســؤالـش را مطـرح کرد :

از کدام کـشور آمده ایـد ؟

من جواب دادم : ایـرانی هســتیم و....  دراین حال هـمسـر دوسـتم با سـرعـت تمام وبـدون کفـش وجوراب وسـط حـرف من پـریـده  و با صـدای بلنـد گـفـت :

من فارس هسـتم , فارس اصیل !!!!

                                                     ich bin Perser , echte Perser !!

همسـایه آلـمـانـی من از جـواب ایـن خانم گـیج شـده وموتـور مـغـزش در حال گـیـرپـاچ بود که بنـده بـا پیـش کشـیدن  موضوع دیگری از بـحث وگـفـتگوی بیـهوده دراین بـاره جـلـوگیـری نموده وامـّا بعـداز رفـتـن همســایه به منـزل خودش ,از ایـن خانم پُرســیدم  : خانـم مگـر فـرش می فـروشـــیـم که خودتـو با فارس اصیل نامیـدن تبـلیغ می کنی ؟! اصلا فارس اصیل وفارس تقـلـّبی چه معـنی دارد؟   

خانم جـواب دادند : آخـه من زائـیده شـده وبزرگ شـده در تهـران ودر نتیجـه بـچّـه تهرانم ودر نیجه میـشوم فارس اصیل !

این خانـم هم مثـل اغلـب فارس زبانهاها وفارس شـده ها فکـر میکرد که در این کشـور دموکرات آلمان هـم ، همانـند کشـور بـرباد رفـته آریـائی نـژاد کوروش کبـیرخـودمان ، فارس بـودن خیـلی ارزش دارد ! فکر میکـرد که ایـن ها احمـق وعـقـب مانـده تشـریف دارند که ما بیـن اهالی شــهرهای برلیـن وهـانفـر ویا دهات نـشین فـرق  بگـذارند.

من که فـرق اهـل تهـران ویا فارس زبان ، با دیگر شهرسـتان نشـین وتـُرک وبلـوچ وکرد وغـیره از مدت ها پیـش برایـم حـل شـده بـود منتـظر فـرصت مـناسـب بـرای جـواب دادن مانـدم .    

حـدودا بعـداز یکسـال   والـدیـن ایـن خانـم به هـانفـر تشریف آورده وبنـده اتـّفـاقی در خیابان با آنها برخـورد کرده  وطـبق معمـول سـلام واحوالـپـرسی وخوش آمد گوئی ... و...بعـله گـند کار به نـفع من درآمد. مادر این خانـم با لـهـجه اطراف آذربایجان (دهاتی ) تکلم نموده وفارسی صحبت کردن ایشـان چنـد نـت ازتکلّم فارسی بـنده  نیـز پائـیـن بود.

پـدر این خـانم هـم چـه عـرض کـنم که مـثل پـدر خـدا بـیامرز من فارسـی صحبت میکرد که اگر اراده داشـتم از ایشـان تمنـّا میکردم که اصلا به زبان فارسی تجـاوز نکرده و همان گـویـش تـرکی خودش را صحبت بکـند. اینجا بود که من رو به ایـن خانم کرده وبا تمام پـُرروئی گـفـتم :   الان میفهمم که شـما چـقـدر فارس اصیل هســتید !

در سـطر بالا کلمه -  لهجه دهاتی – را بکار بـرده ام ؛ آخه ما تبـریـزی ها فکـر میکـنیم که اگـر شخصی ، ترکی آذربایجانی راغـیراز لهجه تبـریـزی صحبت بکـند دهاتی است !

حالا جواب بـده که ما تـبـریـزی هـا بهـتـر وخوبـتـرشـوونیـسـم هسـتیم یا شـما فارس ها ؟.

 

+ نوشته شده در  2013/2/27ساعت 1:10  توسط تبریزی | 
 

فکر بـر گـشتن به ایـران

بگـذریـم .  با خواهـرم وپســرهایــش وبا چنـد نفـر دیگر درباره بازگـشت به ایران صحبت کـرده ومشـورت نمودم . جهت دریافـت پاسـپورت جـدیـد ایـرانی به سـفارت ایران در هامبورگ مراجـعه وبا سـفیر ایـران نیز در باره خود ومشـکلاتـم ورفـتـن به ایران مشــورت کرده وتقاضای کـتـبی بـرای پاسـپورت وشـناســنامه کرده وایـشان با کمال  مُحبـّت با من برخورد واظهار کمک نمود.

بعـداز چهارروز پاسـپورت من آماده ولی با داشــتن آن در دسـت , طوفانی دردلـم افتاده و به دل شــور افـتــادم !

از ســفـیر وضعیت ســیاسی خودرا در ایـران جـویا شــده وقـرار شــد که ایـشـان بعـداز بدست آوردن اطلّاعات  با من  تماس گـرفـته و مرا در جـریان گذاشــته که آیا میتـوانـم بدون دغـدغـه ونگرانـی بـه ایـران بروم یا نـه ؟ .

آری می ترســیدم  ولی با هـمـه تـرس وواهــمه ، در تصـمیم خـود نسبت به بازگشت تـزلـزلی به خود راه نمیدادم . بعـداز یکـماه جواب سـفارت عالـی بود و مسـئله ای جـدی بـر عـلـیـه من در ایـران نبـود و خـواهـر کوچکـترم نیـز در ایـران بعـداز تـماس با اداره مهاجـرت وامور خارجه جـواب خـوب به من داده بود ولی  دلشــوره  ، منِ بـچّـه تبـریز گـنـده گـوز را فـرا گرفـته بـود وبیخـودی هـم نبـود.

دوست خانـوادگی خواهـرم که با یکی از بزرگان حکـومتی همسـایه ودوســت بود ، قـول داده بـود که از طریق همسـایه ودوسـتـش ته وتـوی پـرونـده مـرا در ایـران در بیاورد.

پـس از چـنـد روز تـلفـن بی وقـتِ سحـرگاهـی پـسر خواهـرم  ؛ منِ خـواب آلـود را از خـواب بیـدار کرد .   بـعـله پـرونـده مرا برادر ا......برای آنها باز گـو کـرده بود .

تعجّب انگـیـز بـود وخیـلی هـم تعجب انگیــز . هـر کاری وهـر حرکـتی را که من در کشــور آلمـان کرده  و یا با هـر گـروه مثلا ســیاسـی که رابطه ورفـت وآمـد داشـته وهـر حـرفی که زده بـودم که حتی به علـت کم اهـمیّت بودنشـان از یـادم رفـته بـودنـد ، پـسر خـواهـرم تلـفـنی از روی پـرونـده های سـاخته شــده برای من مِثـل بلبـل میخـوانـد !

حتی نوشــته بـودنـد که : او از اعمال  و سـیاست بازی هایش پشـیمان است .

این را هـم راست میگـفـتـند . ایـن جمله را خـود من  مخصوصا باآگاهی کامل در میان  آشـنایان و دوســتانیکه احتمال جاسـوسـی آنهارا میـدادم پخـش کـرده بودم .

گـفـته بـودنـد که در صورت برگشت من به ایـران از 2 تا 5 سـال زندان در انتـظارم بوده وممـنـوع الخـروج نیـز خـواهـم شــد .

مـن با شـــنیدن پـرونـده زیبای خـود ازگـوشـی تلفـن ، همانند آهک وارفـتــه ودر پاهـایم طاقـت ایـسـتادن نمانـد .

ایـن زمان است که  انسـان بعـداز عمـری متـوجـه میشـود که بهـترین ونزدیکترین دوسـت خانوادگی میـتواند جاســوس بوده باشـد ! اصلا من تصـورش را هـم نمیکردم .

حالا دوسـت عـزیـز متـوجه میشـوی که رفـتـن تـو به ایـران از رفـتـن من خیـلی راحـت وآسـان تـر بود.

اکـنون  بخاطر جاسـوسی بهتـریـن دوست خانـوادگی خـود در آلمان ، بیاد ایـران آن زمان هم افـتـادم که بهـتـریـن ونزدیکـتـریـن دوسـت وهمکار بازاری من  بنام کـریـم - آ..... که  تمام اسـرار دلمان با هم بکی بوده و بـاجـان و دل بمن کمک وراهـنمائی  زیادی در کارهای کارخانه ام میکرد ، جاســوس من درآمـد  .

این موضوع را مـن بعـداز چـند سـال  از طریـق یکی از بهتـرین ودلســوزتـرین کارگـرانم بـنام  خانـم ز... که برادرش از بزرگان کمـیته بود باخبـر شــدم . ولی دیگـر دیـر شـده بود واین دوســتم کار ووظیـفه خودش را به دقـّت انجام داده وکارهای اخـباری او ، از خبر گزاری یـونایـتـد پرس و ک گ ب  نـیـز بهتـر در آمده بود.

 

به هر حال سـالی گذشـت ، ولی وسـوسـه ایران رفـتـن مرا تـرک نکـرده بلکه برای دیدن سـرزمیـن پـدری وخانـواده خـود مخصوصا پدرومادرم وخـواهـروخانـواده اش دلـتـنگی میکـردم که یکی از دوسـتان صـمیمی شــوهـر خواهـرم بـنام حاجی آقا چ.....که در آن زمان دســتی در کار ها داشـت ، از طریق پیغـام به پـسـر خواهـرم ، مرا به ایـران فـراخـوانـد. منهم به عـلّـت ناراحتی خانوادگی تصـمیم خـودم را گرفـتـه و با خود گـفـتـم :  به جـهـنم ، میـروم به ایـران و زِنـدان ولی از دسـت زنـم راحـت میشـوم !

 بـار وبـنـه خـود را در میان بُهـت وحِیـرت زن وبچـه هام بســته وبا هـواپـیـمای لوفـت هانـزا ازشـهرهـانفـر به فـرانکـفورت واز آنجا به ایـران پـرواز کـردم.

 

 

تعجّـُب من در هواپیـما

 

دوست عـزیـز ، تـو در هـواپـیما با اون آقای مهـربان اصـفهانی آشــنا شــده بودی ومن با شـخص دیگری آشــنا شــدم . اغلب مســافرین هـواپیـما از فرانکـفورت به تهـران ،  ایـرانـی وتاجـرفـرش وبازاری واغلب جوان بـودنـد . درحالـیکه من در افکار خـود غـوطه وربـوده  ودیـگر راه برگشـتی نداشــتم  ، این مســافـرین محتـرم مُســلمان ایرانـی با خـوردن ویـسکی وانواع مشــروبات خوشـمزه الکلی ســربـِسـر مهمانـدار خـوشــگل هواپیـما گذاشـته وبگـو وبخـنـدی راه انـداخـتـه بودنـد .

آنها با تعارفات معمول ونـوش گـفـتـن ها ، بسـرعـت امـواج مـوج کـوتاه با چـنان سـرعـتی اسـتکان ویـسکی را نـوش جان و خالی میکردند که مـن مُـقـیم آلـمـانِ عـقـب مانـده ، هاج وواج مانـده بـودم.   فکـرمیکنـم که حـتما نماز خـود شـان را هم بـدیـن سـرعت میخواننـد که خـدای تـعالی از فهـم آن  عبارات عبادتی عاجـز وبالاجبار ازچـند فرشـته مترجم وتـند خـوان وتـنـدنویـس کمک میگیـرد.

از مســافـر بغـل دســتی خـود که به عـلّت ســرما خوردگی پـَتوئی را دور خـود پیچـیـده و با آنها گپ مـیـزد ، پرســـیدم : جناب ببخشـید  اینـها به ایـران نمیـرونـد ؟

جواب داد : چـرا به ایـران میـروند .

ســوآل نمودم : پـس چـرا مشــروب میخـورنـد ؟!

مســافـر بغـل دســتی که تازه متـوجـه قـیافه اش وســن او که حدودا همسـن من بود ، شــده بـودم با نگاهی هماننـد نگاه عـاقـلان انـدر ســفـیه از من پُرســید : چـند ســاله به ایـران نـرفـته ایـد ؟

وقتی جواب مرا شـنـیـد با خـنـده پـتـو را از تـنـه خودش دور نـموده وبه مـهـمانـدار ســفارش دو پیک ویــسکی داد . یکی از ویسـکی هارا بدسـت من داده ودرحالیکه ویـسکی خودش را ســر میکشــید گفـت : بخـور آقـا , کاری نـدارند ، دهـنـتـونـو هـم بـو نخـواهـنـد کرد ، اوضاع عـوض شــده اسـت.

با خـوردن اوّلـیـن ودوّمیـن لیـوان ویسـکی ، تـرس را از وجـودم دور شــده و دوباره شــدم  بـچـه تـبـریـز خـودمان ! واصلا فاصله راه را احســاس نکـردم.

ولـی با مشــاهده سـوسـوی چراغهای تـهران شــما از آســمان , مســتی از سـرم پـریـده ودِلهُره مختصری مرا فـراگرفت . با خود گـفـتم به جـهنـم , به من میگـن بچه تـبـریز.

ولی نخیـر ,آرام آرام طپـش قلب این بـچّه تـبـریـز زیاد شــده بود !!

* تاکید من به تهران شــما بدانجهت میباشـد که سـالیان سـال اسـت متوجه شـده ام  اغلب شـما تهـران نـشـین ها ایـران را فـقـط تهـران میـدانـیـد وتـهـران را ایـران .

بگذریم که اغلب ما ایرانیان در تاریخ وجغرافیای ایرانشـناسی  درمرحـله ابـتـدائی است .

 

 

فرودگاه مهرآباد

دوسـت عـزیز، موقع وارد شـدن به فرودگاه وضَـبط پاسـپورت شــما , اصلا افکار و احسـاس خودت را نشــان نـداده ای در حالـیکه احسـاس وحالـت شـما در آن دقـیـقـه برای من محسـوس اسـت. ولی بـرای من اتـفـاق دیگری افـتاد که الان بعـداز سـالیان باز هـم بـرای من خـنده دار وجالب می با شـد که برایت میـنـویـسـم.

در حالیکه خمـاری ویسـکی از سـرم پـریـده بـود وارد فـرودگاه مهرآبـاد شــده ودر پُـشت ادامـه صفی که برای کـنـترل پاسـپـورت ومُهـر ورود قـرار میگـیرم . جوانی قـد بلـند با دیـدن تیپ من ، مسـتـقیـم بطرف من آمده ومؤدبانه با زبان فارسی وانگلیسی غلط میپرسـد : شـما مهمان  رئیـس جمهـور آقای خاتمی هســتید ؟ با شــنیدن جواب منـفـی وتکلم مـن به زبان فارسـی  با لـهجه تـرکی ، لحـن دوســتانه ومـؤدبانه اش تغـیـیر یافـتـه وبـنده را آمـرانه وبی ادبانـه به صف دیگـری حـوالـه ام مـیـدهـد .

اینجا اولـیـن دوهزاری من مـیفـتـد که در کشـور  ما ، با خارجی وداخـلی ویـا با مهـمان وخـودی ، با لحـن های متـفاوت صحبت میکـنـند !    

در اِنـتهای صف دیگری قـرار گرفـته بـودم که ایـن دفـعه آقـائی با لـباس رسـمی فـرودگاه بنـده را به نام صـدا نمود !  در حالِ فکـر بـودم که آیـا نام خـود را درست شـنیده ام وآیا ایـن مآمـور دنـبال من مـیگردد یا نه  ؟ که با شــنیدن اســم خـود بـرای دوّمـین بار از دهان او ، فهـمیدم که  معـروف تـر از آن هســتم که فکر میکردم .    درحالـیکه زبانـم از گـفـتـن بعـله بَـند آمده بـود ، دســتم را مـثل بچـه محـصل  با ادب دبســـتانی بلـنـد کردم  . مآمور بادیـدن دســتم بطرف من آمـده وبعـداز گرفـتن پاسـپورتـم ، از من خواسـت که دنـبال ایشـان بـروم .

در یک آن ، از پاهـایـم نای رفـتـن گرفـته شــده وتمـام محوطه فـرودگاه و دیگر مسافرین را تیره وتار وکِـدر دیـدم .  با دســتوراو در حالـیکه پـاهـایم روی زمیـن کشـیده میشـد ، لاک پشـتی پـشت سـر ایـشان راه افـتادم .    با چشـمان تـار وکـدروکـم سـو شــده از تـرس ، پـاهـای خـود را به زور به طرف جـلـو  کشـیده  ، درهای سـمت راست را نگاه کرده وبـا خود فکـر میکردم  کـه برای ســین جـیم وارد کـدام اطاق خواهـیم شـد ؟  

مـآمور دوباره بـرگـشته وآمـرانه از من خواسـت : کیف دسـتی هـمراهـتان را بـدهـید به من .    نه خیر، مثـل اینکه واقعا داشــتیم فـیـلم جمـزبانـدی بازی میکریدم .

با دادن کیف دســتی به مآمور،  یاد گذشــته ها می افـتـم که هـر وقت مـرا با وسـایل جُرمَـم به دادگاه می بـردنـد ،  در دادگاه از وســایل جُـرم اثـری نمـی ماند ، مـگر نـوار های ســیـنه زنی ونـوحـه خوانی و......که خود داســتانی اسـت مهـیّج وطـولانی وصـد البـته بـرای من کـمدی درام.    

 کیف دسـتی همراهـم را به او داده وبـا خـود فکـرکردم :

 آقـارو باش ، فکر میکـنه که من در اینجا هم می تونـم از دســتشـون در بـرم !  

برای بار ســوم مـامور برگشــته وبمن گفـت :

اگر کسـی سـؤال کرد بگـو که فامیـل من هسـتی .......

خـدایا چی میشـنوم ؟ آیا درسـت شـنـیـده ام ؟!  مثـل ایـنکه بارِهـزار کیـلوئـی را از دوشــم بر داشــته بودنـد . چشـمانم بـینائی خودشـان را وپاهایـم قـدرت راه رفـتن را دوباره بدسـت آورده  و دوباره مـثـل همیـشـه ســینه ام را صـاف کرده به جـلو داده ویک قـدم  پـریـده وپا بپـای او تا گیـشـه کُـنترل پاسـپـورت رفـتـم.

 

آری دوسـت عـزیـزم ایـن چـند لـحظه بـرایم انـدازه چـنـد ســاعـت وحـتّی دراز تـر از مُدَّت پـرواز از آلـمان به ایـران بـود .

مامور کنتـرل پاســپورت در حال کنتـرل پاسـپورتـم وزیـر و رو کردن صفحـات آن ، مـرا هـم برانـداز مـیکـرد ، داشـت دوبـاره دلشــوره خـانـم به ســراغـم می آمد که با گـفـتن به وطن خـوش آمدیـد، پاسـپورتـم را بدســتم داد.

با اون آقـا که کیف دســتی همراهـم و پاســپـورت من دوبـاره دردسـتـش  از گیشـه کنـتـرل گذشــته واز پـلّه ها بـرای گرفـتـن چمـدان هایـم بالا میرفـتیـم که ... که با تعجب فراوان خواهـر سـنگیـن وزن خـوب خـودم  ، که الان بعـداز رفـتن به مکـه حاجی خـآنم هـم شــده ، در بالای پـلّه هـا دیـده و با دیـدن او تمـامـی تـرس ووحشت ازدلم بیـرون رفـته وما همـدیگر را در بـغـل گرفتـیم .

ایـن همشـیره مُکرمه و مُعـظمه سـنگیـن وزن من ، از زمان کودکی اول هیکل بـوده ، چنانکه  در موقع دعـوا با او، من نمیتـوانـستم او را از زمیـن بُلـند کـرده ولی او از هـر کُـجای بـدن من که گیـرش میامد گاز و ویشــگون میگرفـت . اوخـودش را با همـان وزن ســنگـیـن نگهـداشــته بـود .  (بارک الله به این هـمّـت).

با توضـیح خواهـرم که ایـن آقـای مامور از آشـنایان بـوده ( که نبوده) وخـواهـرم راغـیر قـانونی بداخل ســالن ترانـزیت آورده ومـرا غـیر قانـونی الـبته بعـداز زَهـر تَـرَک شــدن ، زودتـراز همه  از باجـه کـنـترل پاسـپـورت بیـرون آورده ، فـوری دسـت در جیـب خـود کرده و یک اســکناس یکـصـد مارکی برای انـعام جهت آشـنائی بیـشتر ! بـه ایـن مآمور بیـرون آورده وتـا خـواهـرم خـواسـت بنـده را از دادن انـعام منعـم بکـند ، که دیگـر دیـر شــده بود وآن آقای مآمور اســکناس خوشـگل وتـودل بـرو را در دسـت من دیـده و به آن فـوری صـاحب شــد . آخـه خواهـرم قبلا دسـتمزد کار خیـر خـلاف قـانـون اورا به مـبلغ سـی هـزار تـومان داده بـود .

بـه خاطر دادن هـمین انعام برای کار خوب خلاف قانـون ، بـاز هـم یاد داسـتانی افـتادم

در کلاس مدرســه , معلّـم از شــاگردها شـغـل پـدرشـان را جـویـا میـشـد .  هـر کـدام از بچـه ها شـغل پـدرشـان را گفـته ، مثلا : دکـتر و بـقـّال و رانـنده وکارمنـد وغـیـره .

یکی از ایـن شـاگردان تُخـس و روده درازی مثـل من ، در جـواب سـؤال معلّـم میگـویـد :

آقای معلّم پـدر من شـغل خیـلی بزرگ ومُـهِـمّی دارد .

معلم با تعجّب می پرســد : چکاره است ؟

جواب میـدهـد :  شـغل خیـلی مـهـم و پـُر درآمدی دارد !

با اصرار معـلـم بالاخـره شـاگرد مدرسـه میگـویـد :   پـدر من پاســبان اسـت . با گرفـتـن دوتـومان رُشـوه ، قـانـون تصمیم گرفـته شــده در مجلـس را که نماینـدگان ، بعــداز مـاه هـا بحث به تصویب رســانده اند ، نادیـده گـرفتـه ومیـرینـد تـوش !

 

چـمدان هـایم

از دیـر پیـدا شـدن چـمدان هایت  نـوشـته بـودی ولی نمـیدانـی که چـرا آنها دیـر بدســتت رســیـدند ؟  ولی اکنـون  بشـــنو نـالـه از نِـی .

من که زودتر از هـمـه از باجـه کـنتـرل توســط مآمورخیـرخـواه رشـوه ای بیـرون آمده  بودم ، جهـت دریافـت چـمـدان هایم منـتظر مانـدم . کًـلـّی منـتظر شــدم ، حالا نشـــو کی بـشـو ! هـمـه مسـافـرین چمـدانها وبـار وبَـنه خـودرا تحـویـل گرفـته ورفـتـه ، من و خـواهـرم وآن مآمور یک صـد مارکی وسـی هـزار تومانـی تنها مانـدیـم .

انتـظار من تـبـدیـل به انـتـظار حاج آقـا مـجـنون لاغـرانـدام به لـیـلی خـانم شـپشـو شــد .

مـوتـور ریـل آورنـده بـارها نیـزازحرکـت ایســتاد. با وجـود داشـتن کوروش کبـیر در 2500 ســال پیـش وکشـور متـمدن و پیشـرفته تـر در دنیا با دین مبین زرتـشت ! من در آنجا ماموری پیـدا نکردم که جویای حال واحـوال چَـمـدان هایم باشــم .

داشت مُـدت انـتظار مجـنـونـم برای لیـلی خانـم تمام میشـد که مآمور رشــوه ای  ، مرا به صـبر وحـوصـله دعـوت کـرده ! وتاکید نـمـود که :  بالاخـره چـمدان هایـتان از سـوراخ انتهائی رُلِ بار ها بیـرون خواهـد آمـد.  با تآکـیـد مآمور به آمدن چمـدان ها ، دوهـزاریـم که بعلت کـج بودنـش گیـر کـرده بود افـتاد ! درسـت است که بنده احمق تشـریف داشــتم ولی نه آنقـدر که با خـودم در چـمدان به ایـران دردِســر ببـرم . حـدودا بعـداز یکسـاعت که صبر ایّـوب من تمام شــده ودوباره شـاعـری بـه سَـرم زده بود و میخواسـتم برای چمدانهایـم شـعـر عاشــقانه *خداحافظ چمدان* گـفـته ووِداعـشـان بکـنم کـه معجزه ای رخ داده و مرا از قـیـد گفـتـن شــعـر نجاتـم داد .  

در حالیکه با گوشــهایم صدای غـرغـر دســتگاه  وبا چشـمان خود دســتگاه را همراهـی کرده ، باز هـم مزاح درونیم در فکر خویـش غلیـان کرده وفکرکردم  :

چه آدم مهّمی هســتم بخاطر من آن دســتگاه بـه کار افـتاده اسـت . 

چـمدان هایم را از دور دیـدم که تک وتـنها بالا آمـده وبه من چشمک میزننـد که :

نگران مباش ،  تو چندان احـمق نـبودی که چیـزی در داخـل ما گذاشـته ، تا موجـب گرفـتاری تو بـشود.        با برداشـتن آنها به طرف ســالن خـروجی براه افتادیـم.

نه خیـر دوست عـزیز , داســتان من اصلا تمام نشــده ، شـما عـقـیده بــنده را  در باره کتـابـتان خواســتـیـد ، بـنـده هـم یاد سـفـر خـود افـتادم ! تازه شـما از من پـول بـرای خوانـدن کـتابتـان گرفـتـه ایـد ولی من بـرای شــما مجـّانی می نـویـسم

 

سـالن خـروجی و ورود به تـهران

 وقـتی وارد سـالـن بزرگ خروجی ویا منتظریـن میشـوم ، ســالن را خـالی از جمعـیت و

مسـافـرین دیـده ولی در گوشــه ای حدود پنجاه شـصت نفـر بـودنـد که بامشـاهده من به طرفـم هجـوم آورده والان نبـوس وکی ببـوس . انواع بوسـه های زنانـه و مردانـه بـود که بر سـر و رویم می نشست ولی باور کن هیچکـدام از این بوســه ها از طرف شـخص نامحـرمی نـبود که لِـذّت روحـانی ومَلکوتی ببـرم !  

خـدای من چه کسانی را میـدیـدم که قـبل از سـالیان دراز آنهارا در بـچگی دیـده بودم .

پـسر خواهـرهایم داود ومحمّد را که در دوران بچگی دیـده والان دوتا جـوان خوشـگل ورشـید شـده بـودنـد ، دختر خواهـرم ســمیـرا را که من اورا در زمان پسـتان بـدهـن گرفتـن آموخت دیـده بـودم والان دختـری زیبا وکاملا تیپ شـرقی شــده بـودو دیگران را ....  با سلام وصلوات داخل ماشـین خـاله کوچکـه تازه مـؤمن وچادر بسـرشـده بـعداز انقلاب اسـلامی ،  جا گـرفـتـه وراهی منـزل خواهـرم شــدیم .

 در آن موقع یاد باز گـشت عـموی بُـزرگـم و شـوهـر عـمّـه ام از زیارت مـکـّـه در پنجاه سـال قـبل افـتادم که صـد ها نفـر بـه پیـشبازشـان رفـته ودائی بـزرگ خـدا بیامرز من باداشـتن صـدای رسـا ودل نشــین خود ، طـبق رسـم آن زمان ، تا منـزل آنها اشــعار مذهـبی میخوانـد . *الـبته این دائی خـدا بیامرز من که در جوانی  نـوحـه خـوان بـوده واشــعار مذهـبی میخوانـد بـعـد ها به علت مراوده با اشـخاص ناباب  ! خواندن کتـابهای ذالـّه وآشـنائی بیشـر درباره دین ، لامذهب وبی دیـن شــد !

باری بـعـداز رسـیدن به منـزل خـواهـرم در نیـمه شب وصرف چائی وشــیزینی ، ورفـتن تـمام مـهمان ها به منازلـشان ، به اطاق خـواب بـرادرزاده عـزیـزم محمـدعلی ( که همیشـه آنرا در اختـیار من گذاشــته ) رفـته وخوابـیدم . البته نه مثـل شــما که درتهـران همیشه زیر کرسـی خوابیـده بودید و امیدوارم مجـبـور به نوشـتـن داسـتانهایم در زیـر کرسی در زمان بچگیم نباشـم  . از این حـرفم ناراحت نشـوید ، چـون عـرض کردم  :  بدون ســانسـور برایم نوشـتن مشـکل اسـت .

صبح از خـواب بیـدار شـده ولی مثل شــما مجـبور نیسـتم که به دُنـبال پاسـپورت گرفـتار شــده ام بروم ، بلکه خـواهـراوّل هـیکلم وارد اطاق شــده ومیگـویـد : خـود تـو بـرای مهمانی امشب آماده کن . بلند شـده واز پنجره چشـمم به حیاط منزلشـان با گوسـفـند زبان بســته ســلاخ شـده ای را می بـیـنم.

 

جـشن به خاطر بر گشت من به ایران

 غروب شـده وآمدن مهمانها به خانه شـروع میشود. دوست عـزیـز جای شــما خالی،

این مهمانی آنشب خیلی مُفـصّل بود ؛ بگو، بخـنـد ، رقص وشـادی بود که نگو نپُـرس.

به علّت زیادی مهمان ها تعـداد آنها از دســتم در رفـته بـود . اصلا من حدس نمی زدم که منِ تبـریـزی اینهمه فک وفامیـل در تهـران شـما داشــته باشـم  . ایـن مهـمانی بـرای برگشت من ، بزرگـتـر از مهمانی عـروسـی مـن بود . آنشب من شـده بودم گل سـر سـبد مجلـس و دوباره ماچ و بوسـه باران می شـدم ،  البـتـه ایـنجا دیگـر آلمانی شـده ومَحـرم ونامحرم حالیـم نـبـود.

دختـر خواهـر خوشـگلم سـمیرا ، با یک رقـص عـربی خوشـگل بنده را بیشـتر شــاد نموده وبنده یک شـاباش خوب ( سرباش وپولی که در حال رقـص عـزیزی به او میدهند وهـر چقدر این انعام بیشـتر باشـد عـزیز وگرامی بودن اورا میرسـاند ) به اودادم . حالیکه شـوهـر خواهـربازاری و فـرش فـروش من  یعنی پـدر سـمیرا بخاطر رقص عـربی او بیـن جوانهای نامحرم  چشـم غـرّه رفـتـه واورا از رقـص دوباره در بین مردان برحذر میکرد ، دختر خالـه ها وپسـر خاله هایـم هِی بـرای من عـربی رقصیده وخـود را برایـم لوث میکردنـد تا شــاید از طـرف من سـاباشـی ازنوع اسکناس مارک آلـمـانـی  عـایدشــان بـشود .

تهـیـّه شـام آنشب به عهـده خواهـرم ودو نفـر خانـم زیبا وخوشگل بنام نیلوفـرخانم ومینا خانم از دوسـتان خانوادگیمان بود . ( این اسـامی را به خاطر داشـته باش که در صفحات دیگر از آنها مطالبی یاد آوری خواهم کرد ) . شــام آنشب آنـقـدررنگارنگ و متـنـّوع ومُفصّل بود که فـقـط هشت رقـم  *مُربا  درسـت کرده بودنـد چون می دانســتند که من مربـّا زیاد دوست دارم و اِحتیاجی برای خریدن سـاندویچ از بیرون برای خاله نبود. بعداز صرف شـام و بـزن بکـوب تا نیـمه های شب ، مهمانها رفـته وخودیها مانـدند که عـبارت از شـش خاله وفـرزنـدان ونوه ها ودامادها وعـروس هایـشان که حـدود پنجاه نـفـر میشـدند .

الـبتـّه باید توی پارانتـز خیلی بزرگ ، اشـاره بکنم که ایـن خاله ها بغـیـراز یکی ، همـه شـوهـرانشان را به آن دنـیا روانـه کرده و دنبال شـوهـر میگردند! این کوی واین میدان، هر کی میخواهـد بعـداز کامـیابی  زودتر روانه بهشت شـود ، بفـرمایـد .

با تمام شــادی وخـستگی زیاد به رختـخـواب رفـته ودر حالیکه  *مَنـَم مَنـَم* کـرده و همانند شــاه خـود را بـزرگـتر با اهمـیت تـرکوروش کبیراحـساس میـکردم ، به خـواب رفـتـم .   با روشـنائی هـوا ، بـدبختـانه باز هـم زودتـر از هـمه از خـواب بیـدار شـدم  ، گـفـتم بدبختانـه ، چـون این عادت بـد از زمان کودکی با من است که روز اصلا خوابـم نبـرده وبـا کوچکـترین روشـنائی از خواب بـیـدار میشوم ولی درموقع شب هم نمی تـوانـم زیاد بیـداربمانم وبخاطر همـین بـرنامه خـواب شـب ، خیلی از رانـدوو های شـبانه ونیمه شـب ها  !  را ازدست داده ام .

دیـدم هـمه خوابـیـدنـد ومـن تنها . با خود گـفـتم که بلـند شـوم وقـلم وکاغذی بـرداشـته و شعـری , مِعـری بنویسـم که البـته بیـشتر به مِعـر شـبیه شـد تا به شـعـر.  نـوشـتم :

 

بـرفـتـم مـن به ایـران

پس از ده سال وانـدی

بـدیـدم کــشورم را   

هـمان خاک وطن را

بـدیـدم مـن که یـاران  

همه خوش , بَـس خُـرامان

 

بـدیـدم مـمّـد وداوُودِ زیـبـا  

بَسی خـوش هـیکل وپـیل افکـنان را

بـدیـدم فائض وآن دخـترش را

بـدیـدم من نِکا , او مثل ماه را

بدیدم پـونه و آن شـوهـرش را

شـوهـر آوازه خـوان ، رقـاص وخـنـدان

 

چه رقّاصی شـدی اسـمت سَـمیرا

عجب رقصیدی دُ ختـر !

سِــیَه رو شـد عـرب  هـآ

چه خوشـگل هـیکلی تـو مثـل آهـو

همانـنـد مًنـیـره مادرت  , وای....    ( مادرش 90 کیلو وزن دارد ).

 

 

 

+ نوشته شده در  2013/2/27ساعت 1:5  توسط تبریزی | 
 

اظهار نظر جـواب به کتاب * ژاله در شهر عجایب *

به قلـم زیـبای خانم ژاله طاهـری

                                                                                          

 

با ســلام به شــما دوست عـزیـز ،

با خواسـت شـما نسـبت به ابراز نـظر وعـقـیده خویـش ،بچـشمی گـفـته وبا اجازه خصلت تبـریزی وایـرانی خـودم , 2 یـورو نیـز ازقـیمت کـتابـتان به خود تخـفـیف داده وموقع پـرداخـت 8 یـورو پـول کتاب دوباره تاکـید در گرفتـن نظرم درباره نوشــته خـود شـدید . بـنـده نیـز  به خاطر خواست شـما دوتـا هـنـدوانـه دُرشت در زیـر بغـلم احســاس کـرده وباخـود گـفـتم :  نه بابا ، مثل اینکه منهـم آدمی هسـتم که نویــسـنده  نظر منـو خـواســته است .   من زمان بیست سالگی که در یکـی از شهرهای انگلیـس بنام ناتینگهام  تحصیل میکردم ، برای دومین بار هماننـد افکارکودکی ونـوجـوانیـم یاد گرفـتـه و سـعی کردم تا  تملـّق و چابلـوسـی غـیـرعادی شـرقی را ویا بهـتـر بگـویـم دروغ مصلحت آمیـزرا کـنار گـذاشــته تا بتـوانـم خوبـتـر نظر واقعی خـودرا اظـهارداشــته و نیـز حـدودا  توانسـتم که بـدون ناراحتی وقهـر ازدیگـران ، انتـقاد و اظهار نظر را نیـز پَـذیـرا ودرباره اش تامّل وتفکّری بکـنم .     حال این شــما واینهم عـقـیده بنـده درباره نوشــتـه شـــما.

 

بعداز گرفتن کتاب 8 یورو پول بی زبان را بشـما داده ومتوجه شـدم که این کتاب بدرد بخور من نبوده زیرا نوشتته خاطرات شما در سفر به ایـران ، هماننـد نوشـتن انشـاء در زمان مدارس ما به عنوان : چگونه تعطیلات خود را بسـربرده اید؟ بـدون هیچگـونه ماجرای جالب وهیجان انگـیـز!

دلـم بـه حال 8 یورو پول بی زبانِ بشــما داده شـده ، سوخت ! آخـه میـدونی ما تبـریـزی ها پول بیخودی خرج نمیکـنیم وسـعی می کـنیم با پول کم ، کار بزرگتری انجام داده ویا کالای بیشــتر از مبلغ داده شـده را بدست آوریم !       آری خوب حدس زدید ، یعـنی ما تبریزی ها دست جُهود ها را ازپشت بـسـته ایم (شـوخی) چنانکه شـما به نـُدرت  میتوانیـد جهودی را در شـهر تـُرک نشـین تـبـریـز پیدا بکـنـید !

به خاطر همیـن ، حکایتی از تبریزی ها به خاطرم آمد که دوست دارم برایتان بنویســم.

یهودی ها ویا بـقـول ما آذربایجانی ها  جهـود ها ملـّتی ومردمی پـول دوست واهـل تجارت ومنفعت  وهمیـشه بَـرنـده در معامله وتجارت  هســتند . الـبـته کاری هم نمیـتـوان کرد چون کتاب آسـمانی آنـها زنـدگی را بـدین فُـرم به آنها تکلیف کرده است و درصورت باور نداشـتن وتـردیـد در گفـتـه من  ،  با کمتـریـن نگاه و مُطالعه به کتاب تورات نوشـته شـده به زبان فارسـی به حقـیقـت حرف های من پی خواهی بُـرد. به هـر حال :


 

 

تـبـریـزی ویهـودی

در یکی از روزهای زمان قـدیـم جـهـود تاجـری با اموال تجاری خود ومرغی ( جهت اسـتفاده از تخم  آن ) در بغـل سـوار بـر الاغـش ، شـهر به شـهر گـُذر کرده وتجارت میکرد  که گذارش  به شـهر تـبـریز افـتاد.     

موقع ورود به شـهر از دروازه ، ناگهان دلشـوره ای اورا فـرا گرفـته ، لذا خـواست قـبل از ورود به داخل شـهـر وشروع به معـامله با تـبـریـزی ها ، افکار اقـتصادی آنهارا تخمـیـن زده وبی گِداربـه آب نـزند .    

به طـرف پسـر بـچّه ای که در حال بازی در کنار دروازه ورودی شـهـربود رفـتـه واز اوسـؤال کرد :  پسـرم مسافـری غـریب بوده واز راه دورآمده ام ، خودم والاغـم وایـن مـُرغ ، هـر سـه گرسـنه ایم  ولی من فـقـط 2 ریال داشــته ونمیـدانم که به چه نحوی خودمان را از گشــنگی نجات داده و سـیـر بشـویم  ؟

پسـر بـچه تبـریزی بـدون معطـّلی جـواب داد : ایـنکه فکر نمیخواهـد ، شـما میـتوانیـد با دوریال یک هِـنـدوانه خَـریـده ، مـیوه اش را خـودتان ، پوسـتش را خـر وتخـمه هایـش را مرغ  خـورده وهرســه سـیر بـشویـد.    

تاجر یهودی با شـنیدن جواب پسـرک تبریزی ، سـرالاغـش را به سـرعت فرمان ب ام و! بطرف دیگری  کج کـرده و ویـراژی داده چنانکه گرد و خاک از زیر سـم های الاغ هماننـد گرد وخاک ودود زیر تایرهای ماشین سـواری بلنـدشـده  و در حالیکه زیـر لبـش غـر میـزد :   نه بابا از اهالی این شـهر خیـری نتـوانـم دیـد ، از خیـر تجارت در شـهر تبـریـز گذشته وراهش را بطرف شـهر دیگری ادامه داد.

حالا متـوجه عـرایـض ناقابل بنـده شـدیـد که چـرا منِ تبـریـزی به خاطر 8 یورو غصه میخورم ؟

به هرحال منهم با خود گفـتم : حالا که پـول بـرای کتاب داده ام پـس لااقل آنـرا بخوانـم .

با شـروع بخواندن کتاب متوجه دست به قلم شما شـده وبا خود گفـتم : دست مـریـزاد عجب نوشـته خوبی ، ولی بـدرد من ماجـراجـوی تبـریـزی نمی خـورد.   

من بدنبال تاریخ وسـیاست وجمزباندی و عـشق وسـکـس وماجراجوئی وهیـجان بـودم وهـستم ولی در کتاب شـما هیچگـونه اثـری از این ماجراجـوئی هـا نبـود که نبـود .  

با خوانـدن اوّلـین صفحات آن ، یـاد اولـین مسـافرت خود به وطنـم ایران بـعـد از ســالیان دراز افـتادم که چـقـدر بـرایـم ماجـرا بـدنبال داشت والان بخاطرهـمان 8 یورو، مختصری  از آن را بـرای شــما مینویــسم تا جریمه شــده وبخـوانـیـد ودیگـر کـتابی خـالی از  جمزباندبازی به منِ تبـریزی نفـروشـی ، البته مفت باشـد اشکالی نـدارد. !

 

دردِ دِل

دوست عـزیز، به من گُـفـتی که :  تـو هـم خاطرات خـودت را از زنـدگی ومســافـرت مـیتـوانی بنویـسی ولی نگُـفـتی که چـطور وبه چه قـیمـت ؟   خاطرات من پُـر است از ماجـراها ، وزنـدگی من پُـراز آلام و دردها , پـُراز عشـق ها ....و راز ونیازها  ، پـرازکامیابی وناکامی ها وحتـّی اغلب پُـر از دِلهـره وتـرس و......بگـیر بـبـنـدهـا . ولی  فکر نمیکنی که  در فـرهـنگ شـرقی ما , امکان نوشــتن هـمـه چـیز بـدون ســانســور وجـود نـدارد ؟

من میخواهـم نوشــته هایم همانـند نوشــته  * اوریانا فالاچی واضـح  و هماننـد شـعـرهای * فـروغ فرخّـزاد وبی پـروا و یـا مثل نوشــته های * ایـرج میـرزا حقـیـقی وبی پـرده باشـــد .

ولی من درباره نوشـتن زندگی خود بدون ســانـسور واهـمه دارم ! من از تـو وامثال تـو میترســم !  از آشــناها وفامیـل ودوســتانم واهـمه دارم .

زیـرا بعضی از افـراد را با باور نکـردن وقایع ، آنـها را به حســاب دروغگـوئی من گذاشــته ، بعضی دیگـر آنـهارا بـد و وَقـیح دانسـتـه ، و بعضی ها شـون هم مـرا به پای شــلاق وحتی اعـدام وسـنگسار میـبـرنـد !  تا من بخـود آمده ودر مَـسنـَد دفاع از خـود ، کاراز کار گـذ شــته ومن نابود شــده ام .  پـس من میمانـم با خـاطرات زنـدگی خـودم .

با اینکه دلـم میخـواهـد جَـرعت وجسـارت خـودرا جهت بازگو کردن ازدست ندهـم  ولـی  دراین حال من به یاد خانمی از دوسـتانم در شــهرهـانـفـرمی اُفتـم کـه با دیدن عکـسـهای تـن لخـت  با ضربات شــلاق ســیاه شــده من ( که حتّی به خاطر عکاسـی ونگهداری این عکسـها وپیـدا شـدن آنها توسـط جـوینـدگان راه حق ؛ دوباره شــلاق خوشـمزه را نوش جان کـرده بودم ) بـدون ســؤال وجـواب ، فـوری گـفـته بـود :

آقـا آخـه چـرا مـشروب خـورده بـودی که شـلاقـت بـزننـد ؟!

از شــنیدن فکر وقضاوت فـوری ایـن خانـم  مغـزم سـوت کشــید ودلـم رنـجـیده و دَردَم آمد خـیلی هم دردم آمـد . من چـطور به این خانم هموطن توضیح بدهـم که :

خـانم محتـرم من شـلاق را بخاطر خـوردن مشـروب نـوش جان نکرده ام و به اندازه ای زرنگی دارم که به خاطر مشـروب خـوردن ، شــلاق نخـورم . ولی آیـا هـمین خانـم که به این زودی قضاوت نموده ومرا محکـوم ، مگر مـیـتـوانـد افکار مرا ویا حـقـیـقـت را باور بکنـد ؟   زمانی هـم که من در 18 سـالگی موهای خوشـگل وبلـند خرمائی رنگِ خـودرا به عللی  خیلی کوتاه کـرده بودم ، یکی اززنهای عـمویـم ، با دیـدن سَـرِ کـم موی من فـوری گفـت :   زنـدان  بـودی؟؟ دخـتر بازی کرده بودی !!

این خانـم وامثال اوکه درایـن دنیا چـیـزی جـزرقـص ومهمانی , بزن بکـوب وخوردن  وخوابـیدن  نمیشـناسـند ونمیـدانـنـد و الحمدالته زنـدگی بی خیـال  ودرنـتیجه آرامی دارنـد چـطـور تـوضیح مرا میتـوانـند باور بکـننـد؟

آری دوسـت عـزیز از این نوع حـرفها با افکار پـوچ , من زیاد شــنیده ام ودلـم زخمی  وروحـم آزرده شــده ؛ حالا بـیام به ایـن مردم مثـلا از عِشــقهایـم ، از مُراد ونامرادیهایم و ...... بنویــسم ؟ آنـها  خواهـند گفـت که : این آقـا هـم زن باز بـوده است !

با زبان درازی که دارم ، خواهم گـفـت : بعـله بـودم ؛ ولی  مثل دیگـران هـراز گاهـی و درخفا برای ارضاۀ خود که به نجـیـب خانـه نمی رفـتـم !   آخه یک زن بـرای من مثل کالا نبـود ه ونیـست که برای لحظه ای اورا با پـول خـریـده وبعـد....تمام شــد خداحافظ !

نه خیـر این من نـبـودم وبخاطر اینکه این من نبـودم دردسـرها زیاد بود . یک زن برای من همانند ملائـکه آسمانی بود ، برای من  باارزش بود وبرای من عشــق بود .

پـس میـشد عاشـق بـشم ولی با فاحـشـه نخوابـم .  

چطور بنویـسم که در 17 ســالگی عاشــق شــده و درآن زمان در شـهرتـبریز ادای اروپائی هارا در آوردم . من ومعشــوقه ام را تمامی اهـالی تبـریـز می شـناخـتـند ( تمامی تبـریز را گـفـتم چونکه در تبـریـز آن زمان , اگر کسـی عطـسه میکرد به علت کنجکاوی ویا بهتـر توضیح داده باشــم فضولی اهالی ، هـمه با خبـر میشــدند ) واین عطــسه را من ومعشـوقه خوشگلم کرده بـودیـم .

ما روابط خـودرا عَلـنی کـرده بـودیـم ،  حالا بیا ودرست کُـن !  ملت مسـلمان کوروش زادگان و  نواده های سـتارخان دوست داشـتند که تمامی ادا واطوارشـان درخفا و زیـر چادری باشـد حتی نشـان دادن دوست داشـتن وعشـق خودشـان !     ریشـخندهائی که از همـسن های خود ویا بُـُزرگـترها می شـنـیـدم هـیچ  ، در کوچه وبازار نیـز راحتی نداشـتیم !  اخر من داشــتم به افکار همزمان هایمان نـَه میگـفتـم .

پـدرم , مرا در 18 سالگی به علت اینکه از حرف او ســر پیچی کرده واز عـشق ودوست دُختـر خوشـگلم دسـت نکشـیده , از منـزل بیـرونـم کرد .  مادرِ مَعشــوقه ام بخاطرحفـظ آبـروی خانوادگیشـان ! منِ احمق 18 سـاله بیکار وبی پـول ومحصّل را به مَحضَر برده ودخـتـرش را که عشـق من باشـد به عـقـد من درآورده ودر نتـیجه آبروی بربـاد رفـته خـریـده شـد  !  

بعـداز چـنـد روز منِ بدبختِ نوجوان از خواب غـفلت بیـدار شــده وخودرا متـآهـل یافـتـه و داد وفریادم به هوا بُلـند شــد که :

ای مردم مگر من میخـواســتم ازدواج بکنم ؟ آخه کِی  این بچّه محصلِ  بی پول  میخواست  متاهل بشــود ؟!  ولی دیگر دیـر شــده بود .هـمـه رو کرده بودند برعـلیه من.

آری تازه بعـداز ســالیـان دراز، تازه من توانســتم در تبـریـز , در میان خانواده ام از خود وافکار خـود دفاع نموده وخانـواده خودم وخانـواده معشـوقه ام و مخصوصا فرهـنگ آن زمان تبـریز را به محاکمه بکشــانم . ولی چه فایده ؟!!

که زهـر آن کار تا کنون وتا این زمان به کامم ریخـته شــده و زنـدگی مرا مســموم نموده و تا اَبـَد هـم مســموم خواهـد مانـد.

آری دوست من ، حرف ودرد زیاد است . چه کسـی باور خواهـد کرد که من درزمان انقلاب ویا بعـداز انقلاب  جزو افـراد لیست ســیاه در تبـریـز بوده وبایـد کـشته میشـدم ولی شـانس آورده وقِـصــِردررفـتـه ام .  

میدانی چرا قِـصـرر در رفـته ام ؟ بقـول شـوهرخاله اعـدامیم، چون تیپ من بیشـتربه یک عـیاش عـرق خور ودخـتـر باز میخـورد تا به یک تیپ دیـگـر واین شــانس را من داشــتم که به خاطر لباس وتـیپ خود از زنـدان واعـدام به عـنوان یک سـیاسی قـِصِر دربـروم .

 فکرمیکنم که روده درازی را کم کرده وســعی به دادن جواب به کـتاب شــما بکـنم.

 

تـآسّـُف

با خوانـدن اولّـیّن صفحات کتاب ، بیاد  ایـران رفـتـن خودم پــس از ســالیان درازافـتادم .

یادم افـتاد که بعـداز مُشـاجره ودعـوای همیشـگی خانـوادگی ، هـر چه بادا بادی گـفـتـه وخواســتم به زادگاهـم ایـران بـرگـشـته وسـر به زانوی مادرم  گذاشـته وبگـریم .  

دوست عـزیـزدر صفحات نوشــته ات , تـو بعداز جدا شـدن ازهمسـرت به بیست ســال زندگی از دست از دسـت رفـته وبه هـدر شـده ات فکـر میکـنی , ولی من دراین حال به تمام زندگی هَـدر رفـته ام فکر میکـردم .

بیـاد خانـواده ها واطرافـیان خودم در شـهر هـانفـر افـتاده ومُتاثـّر میـشوم .

بیاد دوسـت وهمکارم ف.....می افـتـم که به خاطر یک زن دیگـر , خانواده اش را رهـا کـرده ودرست بعـداز ســه روز آشـنائی با اون خـانم که به نظرمن اصلا تیپ وفـرم یک زن را نداشت ، از او هـم جـدا شــدند !  دراوّلیـن روز جـدائی ، من اورا با چشــمان بی خواب وپُف کرده وگریان پشـت فـرمان در ایســتگاه راه آهـن دیـدم.

بـیاد دوسـت دیگری بنام ب ..می افـتم که یکـسال دیـرتـر از زن وبَـچّه اش به آلـمان آمـده وحدودا بعـداز یکماه همسـرش  بـهـانه گرفـته وگـفـته بود که :  قـیافه تو شــبیه قـیافه تـُرک ها میباشـد  ومن دیگـر تـرا دوسـت ندارم !  جلل الخالق ! آخه چطور میشــود یک مرد از ترکیه با یک مرد از ایران تفاوت داشــته باشـد ! مـگر این مرد همان شـوهـر فـارس تو نیست ؟ اگر هست پـس چـرا در ایـران به این فکر نیفـتاده  بـودی ؟

روراست بهـش بگـو : ای شـوهـرِ من  که با پـول وزحمات تـو از ایـران به آلمان آمدم که تـوهـم بعـدا به من ملحـق بشـوی ، من تـرا دوست نـدارم .

 ویا بگو : من هـوس یـار  دیگری کرده ام .    چـرا اورا با ترکها مقایســه میکنی ؟

بهانه دیگری نداشــتی ؟    

این خـانـم دختـر ســه سـاله اش را برداشــته واز او جـدا شــده بـود . من خـودم شــاهـد بـودم که این خانم اصلا به او اجازه نمـیـداد دُختـرخُـردسـال خـودش را ملاقـات بکنـد وبـه هـمه به دروغ گـفـته بـود  : پـدرِ ایـن بچـه بـه ملاقـات او نمـیایـد .

آری من دلــم به حال این پـدر میــسوزد .

بازهـم بخاطر بیست سال زنـدگی هَـدر رفـته تـو ، یـاد چهار نفـر خانـم ایـرانی می اُفـتم که با بهتـریـن دوسـت همسـرشان رویهـم ریخـته وشـوهـران خـودرا تـرک کرده بودنـد !

بیـاد خانـمهای فمینیست در هانفـر می افـتـم که همیشــه ســعی در دخالت درزنـدگی خصوصی دیگـران نمـوده وزنـدگی هـا را ازهـم پـاره میـنمـودنـد .

ایـنها حـتـّی در زنـدگی خصوصی خـود منهـم به خاطـر بـدگوئی همــسرم ازمن ، دخالـت بیـجا کـرده بـودنـد .

 با خـود میگـفتـم : خـدایا چـه بـر ســرِما ایـرانی ها در آلمـان آمـده ؟ چـرا عُـقـده های دیـریـن ما در خارج از کشـور بـروز نموده ودردسـر آفـرین شــده اسـت ؟

 

+ نوشته شده در  2013/2/27ساعت 0:56  توسط تبریزی | 

 

 خود ســانسـوری

هـوس نوشـتن را از زمان نوجـوانی داشــتم . در کلاس نهم دبیرسـتان آن زمان ، بـا تشـویق معـلّم خوشـنویسی  که از من به عوض نوشـتن خط خـوب ( حُـسن خَـط ) ، نوشــتن مقـاله ای را میخواست  هـر دوهـفـته ای مقاله ای نوشـته و بـرای همکلاسی ها میخـوانـدم .

از نوشــته های من بیشـتر ازهمکلاسیهای نـوجوانـم  که اصلا از افکار ونوشـته های آن زمان من سـر در نـیاورده ، معـلم خوشـش میامد . این آقا مُعَـلم جهـت تشـویق من به نوشـتن بیـشـتر، به عوض نمره 20 که بهترین وبالاترین نمره بود 2 +20 میداد، یعنی نمره 22 !       نـوشـته هایـم درباره افکار صمد بهـرنگ  ویا بـرای جهان پهـلوان تخـتی  ( که آن زمان توسـط شـایعه ودروغ فکر میکردیم  حکومت پهـلوی آنها را از بیـن بـرده است ولی غـرق شـدن صمد وخودکشی جهان پهلوان تخـتی عـلت های دیگری داشت ) بود . ویا درباره زندگی  دختـری که مادرش  اورا به هـرزگی میفـروخت  ویا بـرای مسـکینانی که به نان شــبشان محـتاج بـودنـد .

روزی رســید که به معـلم خوبـم گفـتم : دیگه نمیـدونـم از چی بنویســم ؟

بـعداز مختصر فکـری جـواب داد : از ســاعـت بنویـس !

ومن در باره سـاعت نوشــتم وخوبـش را هم نوشــتم .

دبیـرم که بعدا متوجه افـکار چپی او شـده بودم تعریف میکرد که : مادرم مرا با رختشـوئی و کارگری در منازل دیگران بزرگ کرده به دانشــگاه فرسـتاده است . در دانشـگاه به علّت نداشـتن کُت وشـلوار های متفاوت برای تعویض وبا داشــتن یک دست کت وشـلوارســرمه ای رنگ ، هـر هـفـته کراواتهای خـود را تعـویـض میکردم .

در فـرازونشیب های زنـدگی خـودم ، دریافـتم که زنـدگی منهم پـُراست ازقصّه ها و   داسـتانها بااینکه همیشـه شـلوغ وشـاد بـودم ولی درونـم هماننـد  شـعله آتـش ازفـریاد زبانه میکـشید. دلـم میخواست داد زده وحرفهـایم را از خوب وبـد با صـدای بلـند گفـته تا هـمه بشـنوند ودلـم میخواست همه آنچه را در ذهـن خویـش تـلـنبارکرده ام بنویــسم . ولی مگـر مگـر ایـن زنـدگی لعـنتی با اینـهمه افکارســنتی اجازه آزادی فکری جهت نگارش مـیداد؟

بالاخره  به تازگی که ایـن هوس نوشـتن دوباره بـرمن غـلبه کرد بود ، شـروع به نوشـتن کرده ، ولی دریافـتم که اصلا نمیـتـوانم به عـلّت شـرایط زنـدگی ما وافکارشـرقی خواننده خواننـده هـا  حرف دلـم را ویا وقایع را آن چـنان که حقیقت هست بنویـسم .  

به نوشــتن ادامه دادم . ولی مگـر میـشود ایـن نوشـته هـا را چاپ کرد ؟ اصلا نمیخواسـتم درباره سـیاست وزندان ویا همچون موضوعاتی که بـرای هـمه روشن است بنویـسم .

با خود گـفـتم : مگـر از زنـدگی سـیر شـده ای ؟ مگـر میخـواهی در ایـن آخـر عـمری خودت را انگشت نما  نمـوده وبعـدا پَـشیمان بشـوی .

با یک شخص دیگری در باره بعضی اتفاقـات برای نوشــتن سـخن گـفـته وازبرای نوشــتن کمک فکـری خواســتم . با اینکه مـرا به نوشـتن تشـویـق نمود ولی متوجّه شـدم که بـعـدازشــنیدن حرفهایم و درد دل من ، برایـم حساب دیگری باز کرده است !پشـیمان شـده هـر آنچه نوشـته بـودم دور انداخـته وشـروع به نوشـتن دیگری که فعلا دست شماست کردم . سعی کردم با شـوخی ولی بـدون سـانـسور باشـد  ولی باز متـوجّه شـدم که   بـدون  *خـود سا نـسـوری*   یارای نوشـتن نـدارم .  

خدایا آخه فـرق مـا ایرانی با اون اروپائی چی هست که برعکـس آنـها مـا نمیتـوانیـم همه چیـزرا از گوشـه وزوایای زندگی خودمان بدون ترس وواهـمه به وضوح وبی پروا ونترسـیدن از طرد خویـش از اطرافـیان  گفـته ویا بنویـسیم ؟  در حالیکه غـربی ها  بـرای گفـتن حرفهای بی پروایـش  ،  جهت مصـاحبه وگـفـتن بیـشتر به رادیـو وتلویـزیون نیـزدعـوتـش میکنند !   ولی مارا ، اگر هـم که حکومت های ما کاری نداشـت  ه باشـد ،

فامیل ، دوسـتان وآشـنایان خودشان ترتیب کار مارا میـدهـنـد .   به هـر حال نوشـتم ، الـبته با سانسور نوشـتم  ولی فـهمیدم که *خـود ســانســوری بـد دردی* است .

دراین نوشـته هایم جـز نوشـتن هـیچ  نـظر خاصّـی نداشـته و منظورم به هیچ وجه موّجه جـلـوه دادن  افکار خودم و یا توهـین به شخصیتی ویا ملیتی نـبـوده است .

تـنها خواننـده است که میـتوانـد با افکار خـودش درایـن باره قضاوت بکنـد و بـس.

از دوسـتانم خانم ژاله طاهری / آقای فرشاد بهادری و دیگردوســتانم  که مراجهت نوشـتنم تشـویق وتحسین کردنـد تشـکر می نمایم .

 

 

 

 

 

این نوشـتار را تـقـدیـم فـرزنـدانـم میکـنم که دوران خـردسـالی آنهـا مصادف با انقـلاب ایـران وتآثیـر بسـزای آن در زنـدگی شـغـلی واجتماعی وخصوصی ومخصوصا در *روح و روانـم شـد ، که در نتـیـجه نتـوانسـتم خـدمت پـدری را به نحـو احسـن وهمانـطوریکه آرزو داشـتم  بجـا بیاورم .

لـذا بـدینوسـیله از فـرزنـدانـم تقـاضـای پـوزش دارم .


 

+ نوشته شده در  2013/2/27ساعت 0:50  توسط تبریزی | 
 

ناصر- پسـرخاله* مُجاهِد* من

سـاعـت حدود ســه بعـدازظُهررا نشــان میدهـد . با اینکه هوای گرم وشـرجی خســته ام کرده است ، ولی طِـبـق معمـول در افکار خود غـوطه ورهَـســتم .

 ناگهان یاد اومی افـتـم * یاد پســر خاله خـوبم  ناصر* که مثل من تَـنها پسـرخانواده اش ، ولی * برعکـس من * عَـزیـز دُردانه پـدرومادرش بـود . رویهـم رفـته  او پسـر خوبی بود وهمه فامیـل اورا  دوست داشــتـنـد . با وجود ده سال تفاوت ســنی  با هـم مثـل تمام پسـر خاله هایـم دوسـت بودیـم .

من در زمان خدمت نیـروی هـوائی ، به علـّت پـُر کـردن اوقات زیاد بیکاری خود ، اغلب درداروخانه پدرش بوده وداروخانه را در ســالهای بعد ، من وپـدر ناصر که شـوهـر خاله من باشـد مدیریـت کرده چنانکه همه مـرا به عُـنوان یک دکتر داروسـاز دانسـته وبه همین سمت نیـزجا افـتاده بودم . وبعـداز اخراج  از نیـروی هـوائی خیـلی بـزرگ شـاهنشاهی ، چندین سـال تا تـأسیس شرکتی برای خـودم ( که داسـتانی دیگر بـرای خـود دارد) در آنجا یعـنی در داروخانه   افتخاری و بدون دســتمزد مشغـول بودم .  با پـدر ناصر وخاله ام روابط خیـلی نزدیک داشـته در مواقع نـبود خودش، حساب وکتاب داروخانه دست من بود.

نـاصـر ، دیپـلم ریاضی را در یکی از دبـیرسـتان های درجه اول تبـریز بنام  *دبیرسـان سَـهَـند *  گرفـتـه بود که با شــروع انقلابِ به قـول معـروف ، اســلامی ، تب انقـلاب در تمام خانـواده ها رســوخ نموده واغلب مشـاجره وبحث ها ودرگیری های شــدیدی درخانـواده بـوجـود آورد .

ناصـر ، روزی به منزل ما آمده واعلامـیه ای ازجیـب کُـتـش که مُحتوی اطّلاعاتی مبنی بر جمع کردن تُـفاله های اتمی امریکا در دشـتهای ایران که  چنـد سـال بعـد به واهـی بـودن ایـن اطلاعات پـِی بـردیـم ،  درآورده وبحث سـیاسی شـروع شـد .  

هرکسی افکار مـثلا سـیاسی ومَرام خـودرا داشت . پدرِ من یک مسلمان خـوب و هـوادار شـاه ، خـودِ من انقلابی و مخالف شـاه وغـیـر وابسـته به گروه مشـخصی و *ناصرانقلابی واز مجاهـدیـن فعّال تـبـریز بود.   با چـنـد تـن ازدوسـتانش هـر روز نقـشـه ای کشـیده وبانگی را آتـش زده و بعـدازغارت

به گُـفـته خودش تمام پول هـای غـارت شـده را  به دست آیت الله ب........ جهـت خـرج درراه انقلاب  میرســـاندند.    با وجـود دراخـتیار داشـتن بی چون وچـرای صندوقِ  داروخانه پـدرش جیـب او به علـّت خرج کردن درراه ومـرام مُجاهـدیـن خلـق وانقلاب اسـلامی خالی وهمیشـه بی پـول بود.

روزی پسـر کوچک خدابیامرز میرابوافضل علّاف ( میرابوالفضل ذغال فروش وزمان حیاتش یکه تاز وگردن کلفـت میدان کاه فروشان تبـریـز بود ) به داروخانه آمده وخبرداد که : یکی از هـروئـینی

های محله ، ناصر را در عـین آتـش زدن وغارت بانگی در بازار شـتربان دیـده ومیخواهـد اورا به پلیـس معرفی ولـو بدهـد  که الـبّـته منـظور ایـن هـروئیـنی جـز اخاذی چیـز دیگری نبـود !  این آقای معتاد را به داروخانه آورده وپـدر ناصر مقـداری پول به اوبه عـنوان رشـوه داد تا دهانـش را ببـندد.

تمبرهای جمع شـده اش را که کلکسیونی زیبا وپُرارزش بود جهت فـروش ودادن پولـش به صندوق مجاهدیـن ، به داروخانه آورده وچـون دِلـش نمیخـواست که این کلکسیون خـوب وپُـرارزش ازبیـن برود ، آنها را به قیمت مناسب به من ارائه کرد . ولی من  به عـلت عـلاقه نداشـتن چنـدانی به جمع کردن تمبـر، از خرید آنها طَفـره رفته واو برای فـروش آنها راهی  بازار شـد .

آری ، ناصر دارِونَـدارش را باکمال میل درراه مُجاهـدین ومِلَّت خرج میکرد.  

پدرش از تـوده ایهای قـدیمی ومخالف مرام وعَـقـیده اوبود . روزی هم در داروخانه به خاطرهمین مخالفت وجَـّروبَحث خانوادگی او با پـدرو مادرش ، درحالیکه با صدای بُلـند میگفـت : من توده ای نخواهـم شـد ، از پـدرومادرش قهـر وسـوار دوچـرخه اش شـده تا آنهارا تـرک بکند ، که من واسـطه شـده واورا از رفـتـن بازداشـته وپـدرش دیگـر نتـوانست مخالفـت خـودرا ابـراز دارد. 

درهـر کجای شـهرتبریز ما ، اگر صدای تیـری شــنیده می شـد ، اگر راه پـیمائی به شـلوغی وخشونت مُنجـر میشـد ، حَـتما ای ناصر پـسرخاله  مـن آنجا بود.

چندین بار پدرش در داروخانـه را بســته وبا من به طرف خیابانی که صدای تظاهـرات شـدیدی همراه با شلیّک پلیـس به گوش میرسـید ، رفـته ودنبال ناصر گـشته ولی بـدون نتیجه برگشـتیم.

بیچاره پدر که هر لحظه به فکر پسـرش بود که مبادا بلائی سـرش بیاید.

 

                                                                            

-   سرقت انقلابی بانگ                                                                          

روزی که او با سـه نفـر از دوســتانش بانگی را در انتهای خیابان دارائی تبـریـز در نَـبـش رودخانه زده ودرحال فـرار، طَـَبَق فروشـی که در نزدیک بانگ بـوده ، افسـرپلیسی را که درآن نـزدیکی هـا بود از دسـتبرد بانگ توسـط آنها خبردارنموده وسـاق پای ناصر مورد اصابت شلیک گلوله افسـر مربوطه  در کلانتری 4 واقع درخیابان شمس تبریزی خدمت میکرد شـد .  ولی با نزدیک شـدن افسـر مربوطه او نیـز عوض تسـلیم ، پلیـس را هـدف گلوله قـرار داده وکُـشته وبا دوسـتانش با ماشـین پیکانی فـرارکرده بودنـد.

با فرار او وقایـم شـدنـش در باغشـان در دهکـده *اووند* ، دکتری ازفامیل های پدرش   ، توسـط پـدرش به آنجا رفـته واورا معالجه کرده وناصر به مدت سـه چهار روز قایم شـدن ، و خـوابیـدن سـروصدا ها ، از مخفـیگاه خـود بـیـرون آمد.

این افسـر شهربانی را من ویوسف دائی وپسردائـی هایم میشـناختیم .  خدابیامرز یوسف دائی درزمان حیاتـش همیشـه میگفـت : بالاخره روزی خون آن افسـرمـقـتول یقه ناصررا خواهد گرفت .

 

 

 

- فرار بـچـّه باز !

 شبـی ساعت حدودا 9 که باهـم درداروخانه به صحبت مشـغول بودیم ، از من خواست که در داروخانه منتظر او مانـده وخودش  با سـر زدن به انباری داروخانه مارا ترک نمود.

بعـداز نـیـم سـاعـت فاتحانه وبا پـوزخنـد زیـبایِ مخصوص خودش برگـشته ومرا از ماجرا آگاه ســاخت .

بعله ، در تـبـریز ما * بچه باز* زیاد اسـت ولی نمیدانم که چرا اسـم قـزوینی ها بـد دررفـته است .   مرد گردن کلفت بچّـه بازی هَـمیـشه غـیر مستـقیم به ناصـر احساس علاقه کرده ومزاحم او بود.

آنشب بچّه باز مربـوطه جلـوی داروخانه مُـنـتظر بیـرون رفتـن ناصر ایـسـتاده بود . پسـرخاله  ناصر هـم که با نقـشـه قـبلی منتظر اوبـوده ، با دیـدن او از انبار داروخانه اسـلحه کمری خـودرا بـرداشـته وبا گـفـتن : من الان برمیگردم ، داروخانه را ترک کرد.  اوبسـوی منزلشـان که باید از کوچه پـس کوچه های مَحَلّه عـبور نمود ، راه افتاده وبـچـه باز هم بـه دنبال او.

در یکی از کوچه ها ناصر به طرف کوچه بُن بَسـتی رفـته ومرتیکه بچـّه باز به ناصر نـزدیکـتر شـده ومیگویـد:  ناصر، اوُغـلـوم  ( ناصر، پسـرم ) . ناصر ایـستاده وبـرگشـته وکُلت را از جیب بیـرون ودرحال کشـیدن گلنـگِـدَنِ جواب داده : هـان ؟ چیـه ؟ . این مرتیکه بچه باز با دیدن اسـلحه آماده به تـیـرانـدازی ناصر، دوپا داشت وبا گرفـتن دوتا پای دیگرقَـرضی  فـرار را بر قـرار ترجبح داده بود .

اینجا بود که ناصر فاتحانه وبا پوزخند قشنگ خودش یرگشته وماجرا را به من اطلاع داد . این مرتیکه دیگر جرئت مزاحمت به ناصر را نداشت .

روزهای ناصر بدین مِنوال میگذشت . بالاخره شـد هر آنچه نباید می شـد .

 

به ثمر رسـیدن انقلاب

صاحب الاختیـار ایـران وحکومت چندیـن ســاله پهـلوی که خیـلی به خود بالـیده وخودرا جای کوروش وداریوش زمان عـهد بـوق گذاشـته بود با یک تلنگری اسـلامی از داخل ، وخالی شـدن پشـتش از خارج ، همانـند کوهی از کاه سـوخته وبه هـوا دود شـد . او و اطرافیانـش وارد ایران شــده وبا گفـتـن لُغـت * هیچ * زمام امور کشـوررا بدست گرفـتند .

از این واقعه ، همه شـاد ومسرورو خوشحال شـدند حتـی خود من  . زکی بیخیالی !

عموی ناصر که دکتر زنان ورئیـس بیمارسـتان زنان تبـریز بود ، با افتخار میگفـت : مجسـمه ناصر باید در میدانی در وسـط شـهر تبـریـز زده بشـود .  بعداز گـذ شـتـن چند هـفـته ، عـیاروافکار حکومت کنـندگان نورســیده که از ســیاست جز نام فلسـطین چیز دیگری در چـنته نداشــتند ، دسـتمان آمده وصدای  اعتراض ومخالفت مردم ومخصوصا انقلابـیـون بُلـند شـد.   

انقلابـیـون به چَنـد دسـته مخـتلف و با افکار متفاوت تقسـیم وحِزب الله از جزب مُجاهـدین خلـق سـَوا ومخالفِ جانی و خونی همدیگر شـدند.  ناصر درحزب خودش فعـّال بود وحکومت حزب الله وپاسـدارانـش او وامثال اورا به هـیچ عُـنوان قـبول نداشــته وهمـیشه مابیـن آنها درگـیـری وهمانند کارد وپنـیـربـودنـد.   حکومت شـروع به جمع آوری اسـلحه هائیکه در دست مردم بـوده ، شـد.

روزی اســتواری به داروخانه آمده وبا تحویـل گرفـتن اسلحه کمری ناصر ودادن  قَـبـض رســیدی خداحافظی کردورفت ، ولی ناصر اسـلحه کُهنه ای را به اوداده واسـلحه کمری اصلی وتقـریبا نو را برای خودش درخـفا نگهـداشـته بود.

 

 

- دوست دُختـراو

دوست دختـرمن معصومه از دبیرسـتان بیـرون آمده واز جـلوی داروخانه رد شـد. با دیـدن او برای برداشـتن ماشـینم وسـوار کردنـش ، در حال تـرک کردن داروخانه بـودم که ناصـر خیلی جـّدی ومحکم ومختصر باتعصب وعصبانیّت ازپشت ، کُـتـم را گـرفته وگفت :

خاله اوغلی کجا ؟

گفـتم : میـرم اورا برسـانم وبر گردم .

جواب داد: ولی او دوست دختر من است ! من نتوانسـتم جلوی خنده خودم را بگیرم

واو پَکـر ودَمق از این کار من به داروخانه برگشت. بعـداز برگشت با سـؤال من توضیح داد : همینطوری خاطر خواهَـش هسـتم وهـیچ رابطه برقـرارنشـده وهمیـشه نگاهـش کرده ومنتظر فرصت بـودم ولی می بیـنم که در این کارها طبق معمول تـو از من زرنگ تری .

 

 

- کارگر سَــنگـبُری

ناصر با ایـنکه احتـیاج به کار نداشت ولی چَـندین روز برای هِـدایت ویا بهـتر گفـته باشـم برای شورش کارگران برعلیه کارفرما ! ومثلا جهت بدست آوردن حق و حقوقـشان ، به عنوان یک کارگر سـاده ، وارد کارخانه سـنگبـُری شـده وشـروع بکار نمـود !

هـر روز صبح زود ،  همانـند کارگران نان وپنـیرش را دردسـتمالی برداشــته وراهی کارخانه سـنگـبُـری شــده وبعـداز اتمام کار با دســتهای تاول زده کارگری وخَســته به منـزل باز میگشت .  بعـداز چنـد روز،  با فهمیدن کارفرما از منظور وهدف ناصر، اورا به کارگاه سـنگبری راه نـدادنـد.

 

- دســتگیری ناصر

به عنوان مجاهـد خلق

جوان بودو سرش داغ . مخالفـت حزب الله ومجاهـدین به اوج خود رســید . ناصر را نیـز به عللی دسـتگـیر وبعـداز چنـد روز پـس از زدن کتک مفصّل وکَـبـود کردن سرو صورتـش اورا آزاد کردند. 

بعـداز یک ماه  ناصر فـراری وقـایم شـد ، که حتّی منهم از مَحل اِختـفـای اوبی خبـربـودم .

پدرش از تلـفـن داروخانه به یکی از اقوامشان در تهران تلـفـن کرده وبعـداز صحبت تلفـنی کـوتـاهی ، مکالمه را نـیمه تمام قطع نمود ، که بعـدا متوجه اشـتباه اوکه بـقول خودش در زنـدان شــاه بـوده و موهایـش را در راه سیاست ( توده ای ) ســفید کرده بود ، شـدم .

وقتی او به منـزل یک فامیل در تهـران تلفـن کـرده وبا زنـش که خاله من باشد صحبت میکرد ، ناصر فوری فهمیده و به عـلّت تحت تعـقـیب بودنـش وکـنترل تـلفـن های داروخانه ومَنـزِل واقـوام وآشـنایان، خواسـته که فـوری مـکالـمه تلفـنی قـطع ودیگر از داروخانه تماس نگـیـرنـد .

ایـن پـدر بیچاره وخـوب ولی خیلی بی احتیاط ، بعـداز سـپردن داروخانه ومنـزلشان به من ، برای دیـدار خانـواده راهی تهـران شـد .

من با دختـرم نِـدا ، که آن زمان 5 سـاله وبدون مادر وهـمدم من بود، هرشب در منزل  نوساز وخالی از سوفاژ وبخاری ، درســـرمای  یخی آنها  با چند لحاف وبا مصیبت به صبح میرسـاندیم تا منـزل آنها را از گزنـد دزدان شب دورنگهداریـم . که الـبـته  در نبـود ما نه دزدان بلکه جویندگان ناصر چندین بار از دیـوار منزل به داخـل تشریف فرما شده وبعداز جستجوی بی حاصل تمام گوشـه زوایای منزل وحتی پشت تابلـوهای نـقاشـی بـدیـوار زده شـده از همان دیـوار بیـرون رفـته بـودنـد .

بعـداز چَـنـد روز سحرگاه و درهـوای گرگ ومیشی ، پدر ومادر ناصر به منـزل برگـشته و با تـآسف گرفـتاری پسـرشـان ناصر را خـبردادند. دسـتگیری زود ناصر به علّـت تلفـن کردن ورفـتـن پدرش به تهران وتعـقـیـب او و یا به قـول مادر ناصر لودادن پسرعـموی حـزب اللّـهی پـدرش بـود . بااینکه پـدر ومادرش نگران حال اوبـوده ولی تعجّـُب آور بـود که نمیخواسـتند قبول بکـنند که میـشود با پول زندگی ناصر را خَـریـد . دوسـتان وهـم رَزمان نزدیک ناصر، همه به قـول خودشـان اظهارِ پـشـیمانی کرده وآزاد بـودند ولی ناصر در زندان .

مادرش گوسـفـندی برای نوانخانه تـبـریز نـذر کرده  ومن اورا با گوشت گوسـفند سـلاخی شـده به نوانخانه بُردم . با این برنامه خـاله هـم در آن دقایق  نمیتوانـستم مخالفـت کرده وبگـویـم که : خاله عـزیـزم ، مادر ناصر ، گوشت نوانخانه از پـول وبودجه دولت پرداخت میـشود وتـو با این کار* نـذر* درحَـقـیقـت به دولت کمک میکنی نه بـیـنـوایان !

من خـودم چند روز  در روزهای اول انقلاب اسلامی ، به علت فـرار ژانـدارم های محافظ نوانخانه تـبـریـز، با دونفـر دیگـراز همکاران نیروی هـوائی ،  سَـرپرستی آنجا را به عُهـده داشـتم (که خود داسـتانی است ). می دانـستم که مسئولیـن نوانـخانه به ریـش مادر ناصروحتی خُـدا خـندیده وگوشتهارا بدون اینکه سـهمی به بیـنوایان داده باشــند ، خودشان خـواهـند خورد.

جنگ ایـران وعـراق با نوشـیدن جامِ زَهـربـدون نـتیـجه ای ویا بقـول صـدام حسـین  رئیـس جمهور دیـوانه ومادام العمرعـراق : با پیـروزی عـراق  ویا بنا به تحلیل دیگران وخودِ من : بدون نتیجه  ، با کُشـته شـدن تعـداد زیادی سَـرباز وجوانان وافـراد بیگناه پایان یافته وحکومت اسـلامی خشـم شـکست خودرا درزندانهای اسـلامی با اعـدام جوانان مخالف نشـان داد .

بعـد از یک ماه خبـردادند که : ناصربه اعـدام محکوم شــده است  .

به پدر ناصر گوشـزد کرده بودند که : اگر دوسـه میلیون (تـومان ) پول خـرج کرده ورُشـوه بدهی اورا آزاد میکـنـند . ولی پدر ناصر وعموی ناصر (که زمانی ناصر را به داشـتن مُجسمه ای از طلا در وسط میدان شـهر تبـریـزمیدانست ) باور نکرده و میگـفـتـنـد : آنها پول را گرفـته ولی ناصر را آزاد نخواهند کرد . زکی کم خیالی !

دوروز مانـده به اعـدام ناصر ، آقـای کـریـم.... که زمانی دوست پسر خالهِ  بَعـدا مُـومِن شـده من در تـبریز بـود ، در بیـرون ازداروخانه مرا با اشـاره دستش به بـیـرون از داروخانه دعوت وآنجا با یک شـخص دیگری که از طرف کمیته زنـدان  بـود به من گـفـتـند :

ناصر دوروز بعـد اعـدام خواهـد شـد ، هر کاری برای نجات ناصر ودادن پول وخـَریدن جان او فقط این دوروز است وبـس ، بعـداز دوروز کار از کار گذشــته و دیگرهـیچ کاری وراهـی برای نجاتـش نیست.   من فـوری به داخـل داروخانه رفـته وموضوع را به پـدر ناصر توضیح داده ولی در جوابـم همان عَـقـیده خودش را اظهارداشـت : دروغ میگوینـد  اگر پول هـم بدهـیم  اورا آزاد نخواهـند کرد . این پـدر ، حتی نخواست که برای نجات پسرش پـول را داده ودر صورت آزاد نکردن فرزندش لااَقَـل درپیـش وجـدان خود وروح ناصر خَجـیـل نشـده باشـد. سـروان علی گ.... از نیـروی هـوائی وآشـنای آنها که هم زمان هم زنـدان ناصر بـوده ، بعـدا توضیح داد : شب هـمه در سـلولی نشسته وورق بازی میکردیـم ، ناصر را به دفـتـر زندان خواسـته وحکم اعـدامـش را به او ابلاغ نمودند.

ناصر با تـآثـر برگشته وبعداز چنـد لحظه ای که همه ما سـاکت شـده وسکوت سلول زندان رافـرا گرفـته بود ، گفت : باشـد ، بیائید لااقل امشب دورهـم خوش باشـیم .

 

 تحـویل گرفتن جـنازه ناصر 

دوتـا خـواهـر ناصر اغـلب بعـلّت اوضاع خانوادگیشـان، درمنزل ما بودند.  صبح زود پسر دائی مسعـود ، زنگ منزل مارا زده و بعـدازاعلام اعـدام ناصر به شـَخصِ من ، از من خواست که جهـت تحویل جَـنازه ناصر اعدام شـده به وادی رحمت مراجعه وآنهـا نیـز مشغـول تهـیه مراسـم دفـن وکـفـن بشوند. از پلّه ها در حال رفـتـن به طبـقه بالای منزلمان بودم که خواهـر کوچک ناصر ازمن

پرســید : پـسرخاله چه خبر ؟

وبا شــنیدن جواب من : لباسـهای ســیاه خودرا بپوشــید ، گریه او و دیگران شـروع شـد.

با پسر دائی سـعید وپسر دائی ناصر ، به وادی رحمت رفـته وجهت تحـویل جنازه مارا به اطاق بزرک ونَمور وخاکی وتاریک ، راهنمائی کردند.

من جـنازه پسر خاله ناصر را که دسـتانـش به حالت دفاع روی ســینه اش بود ، درمیان جـنازه های بیشـمار اعـدامـیانی  که همه در خاک وخون غلـتـیده بـودند ، پـیدا کرده ولی سعـید داشت جنازه های دیگران را جهـت پـیدا کردن صورت آشـنائی جستجومیکـرد.

 حالت وفُـرم دسـتها وبازوان ناصر اعـدامی تعجـّب مرا بـرانگـیخته وتا کنون برایم حل نشـده باقی مانده است ! مگر دسـتهای اعـدامی ازپُشـت بستـه نمیشـود که دستها وبازوان او بعـداز اعـدامـش این چُنـین به حالـت دفاع ازخود خشک  زده بود  ؟!

پسر دائی کوچک من ، ناصر که حـدودا سـن کمی داشــته وبه قول معـروف سرش بـوی قرمه سـبزی   میـداد ، پـیـش من آمده ودر گوش من آرتیست مآبانه نجـواکـرد :  پسـر عـمه ناراحت نـشو ، انتـقام اورا خواهـیم گرفت  ومن جواب خود را با سـکوت دادم.

آری چـون انقلاب فـرزندان خودرا میخورد ، ناصر انـقـلابی ما هماننـد دیگـر  فرزندان انقـلابـیـون اعـدام شـد وازبـین رفت . وصیتنامه اورا بدست ما داده بودند ودر حدود شـش سـطر نوشـته شـده بود که سـه سـطر آن از طرف زندانبانان مسلمان کاملا خـط خـورده ونا خـوانا بـود واصلا نفهمیدیم که چی نوشـته شـده است ودر سطر های بعدی خواهشی از خواهرانـش را داشت که راستی ومردی را به هیچ چیـز دیگری نفـروشـند .

پدر ناصر همیشه عَـزا داروسـیاهپوش ومادر نـاصـر  دیـوانه شـد ! آری درست خواندید * دیوانه شـد*  پدرش چنان عُـقـده ای شـده بود که دیدن یک مرد ریـشو را حتی به قیمت جانش نمیتوانست قـبول بکـند. حتی چندین سال بعـد که من گرفتار شـده وباید به زنـدان میـرفـتم ، تمامی دوستان بازاری وحتی حزب اللهی ها جهـت کمک و دفاع از من به دادگاه آمده بـودند ومیخواستیم که با پـول ، زنـدان بـیهـوده خـودرا که در انتها مرگ را به همراه داشت بخریـم ، اوهـم به دادسرا آمده وعـوض کمک برای آزادی من ، به من گفـت : غـلط میکنند ، یک ریـال  پـول به اینها نـده ، بـرو زندان و به اینها باج نـده !

آری او برای وجـدان خویـش دنبال دوستی بـرای پسرش  در آن دنـیا میگشت ولی من آنـرا رد کرده و زنـدان خـود را که عاقبت مرگ برایـم  داشت با قـیمت گـزافی خـریـدم .

 

 

 پـدر ناصر

پـدر ناصر بنام حسـین ی..... از دوسـتان دائی  من بـوده وهـردو نفر سـیاست تـوده ای داشــتند . اورا به علت داشـتن داروخانه دکتر صدا میکردند.او مزه زنـدان شـاه را هم چشـیده ولی من اورا هیچوقـت برعکـس دائی خوب خودم  با سـمپاتی چپ نـدیـده ونشـنیده بـودم .

 او لاغـراندام وخوش اخلاق بود وهمه در محله ومحل کار اورا دوست داشـتند.

اصلا خاله جـوان وخوشـگل مرا دائی  به زور وبـدون عـلاقه خـواهـرش به عـقـد اودرآورده بود ! زمانه اینطوری بود ، درمقابل حرف بـزرگـتـر کمتر مقاومت نشـان داده میشـد ، آنهم در خانـواده ای خوب ومُتـَدَیّـن همچون خانـواده پدر بزرگ مادری من . خاله اورا هـیچوقت دوست نداشـته ولی در اواخـر میگـفت : بخاطر پـدر فرزندانـم اورا دوست دارم .  

بعداز مرگ ناصر، ایـن پـدر پـیـر وخشمگین از حکومت ، همانند قَسـم خورده ای ، درراه ناصر قـدم گذاشت وشـروع به کمک مالی به مُجاهـدیـن خلـق که دیگر درآن زمان از طرف حزب الله وحکومت اسـم منافـقـین خلـق را یَـدَک میکشیدند ، کرد.     چندین بار اورا به کُمیـته خوانـده واورا از کمک مال به منافـقـین خلق بَرحَـذَرداشــته بودنـد واو همیشـه به طریقی کمک به مجاهدین را اِنکار میکرد.   من شـاهد بودم که کمیته او را اذیت نمیکرد واگر شـخص دیگری بجـای او بـود حـتما بـدون چـون وچـرا اون شـخص را  اول به زنـدان بُـرده وبعـدا پـرس وجو میکردند.  اوهمیشـه پیراهن ســیاه به تـَن داشــته واز افراد ریشـو بَدش می امد. چنانکه یکروز پسـر خاله فرهاد نوجوان که ریـشی گذاشــته ووارد داروخانه شـد ، مورد بی مهری اوقرار گرفت .

در جواب او فرهاد گفت : من که حزب الله نیسـتم ، این فقط ریـش است !

اوگفـت : هرکی میخواهـی باش،من از ریـش بَـدم میایـد وتـو تا ریـش خودرا نتـراشـده ای به داروخانه وارد نشـو! فرهاد با ناراحتی داروخانه را ترک ولی بعـد ها با زدن ریـش خود دوباره رفت وامد کرد.  

روزی اول صبح وقتی وارد داروخانه شـدم از گرفتاری دُختـرکوچکـش افسـانه توسـط دونفـر پاسـداربا خبرشـده وبـرای اطلّاع از افـسانه ، به کمـیـته مرکزی تبـریز که محل ســابق سـاواک بود رفـتم . نزدیکی های محل مربـوطه درحال پارک ماشـینم بـوده  که  افسـانه  را دیدم . او از در سـاواک قـدیم که بـرای از بین رفتـن همین محل ساواک انقـلاب کـرده بـودیـم ولی بجای از بین رفتن این محل خوب وراحت ، با تمام وسـایل عیش ونوش ورختخوابهای خوشخواب با لحاف های مخملین وشـلاقهای چـرمی بـرای نـوازش مهمانهای محترم ، بدست تازه واردهای نـدیـد وبـدیـد عُـقـده ای کم سـواد افتاده بود ، بیـرون آمد ه وگفت : با چنـد ســؤال وجواب سـاده ونگهداشـتن یک شب در انفرادی آزادش کرده بودند.

فکر میکنم او را اشـتباهی به جای خواهـر و خواهـرزاده پـدرش که هر دو مجاهـد بودند ، دســتگیر کرده  بودند. بعـد از این جـریان پـدر ناصر، دختـرهایـش را که اصلا نه سـیاسی بودند ونه آگاهی  ازســیاست داشـتند، به کشور تـرکـیه بـرای اقامت ومثلا تحصیل ارسـال داشت.

یک شـب که پـدر ناصر را به کمـیـتـه خواسـته بـودند برای احـتـیاط ، مـرا نیـز با خود بُـرد.

محل کمیـتـه آنجا بـرایم خیلی جالب ومضحک بـود . حمام قـدیم دائی مادرم را که از زمان های قـدیم خاطره هائی داشـتم والان دیگر به عـلت خـرابـی حمام نـبـود ،  کمیته تـأسـیس کرده بودنـد!

از پلّه های زیادی همانـنـد پـله زندان های دژ قـدیمی پائـین رفـته ووارد مثلا دفـتر کمیته کـِذائی شـدیم. آنجا رختکن حمام بود ولی از داخل حمّام واطاقهای دوش آن خبـرنـداشـتم.

رئیـس جـوان کمـیته واقعا انصافا خیلی مـؤدبانه  شـروع به صحبت و نصیحت اوکرده وگفـت:

شـما هرچـقـدر انکاربکـنید ما مدارک کافی دردست داریم ومیدانیم که شـما همـیشه به منافقـین کمک مالی میکنـید ، لطفا این کار را ادامه ندهـیـد ، این دیگر آخـرین اخطار بـوده وبعـداز این برای شـما خطر آمیز خـواهـد بـود وما هیچـوقت راضی به ناراحتـی شـما نیسـتیم .

هرچقـدر اورا فامیل ودوسـتان نصیحت کرده که : آقای حســین  شـما دوتا دختـر دَم بَخت

درخانه داشـته وبایـد به فکرآیـنـده آنها هـم باشـید ، بگوشـش نـرفـتـه ودوتا دخترهایـش راهـم که به کـشور ترکیه فرسـتاده تـا در آیـنده به آنها مُلحق بـشوند، با صلاحدیـد همسـرش به ایـران بازخـوانـد.   چندی بعـد خـود او هـم مانـنـد پسرش ناصر مجبـور به اختـفا در ......... شـد.  در زمان اختفای او، چندین بارهمان پاسـداران  کمیته مـزبـور که با گزارش خبرچیـن ها از نـبودن او باخبـر شـده بود ، به داروخانه آمده وسراغ اورا از من سـوُال کرده ودرجواب  همیشگی من : الان برمیگردد ، داروخانه را تـرک کرده بودنـد.

بعـداز چـنـدروز دوباره رئیس کمیته  ، به داروخانه آمده واورا خواسته ودرجواب همیشگی من ، با تـشدد ســؤال کرد : اصلا این آقای دکتر ی....... کجارفـته است ؟

در این زمان منِ بچّـه تبـریز شوخی ام دوباره  گُل کرده و با حاضر جوابی گـفـتم :

رفـته زنشـوطلاق بدهـد!!    باخنـدیـدن افـراد حاضر در داروخانه ، رئیس کمیته آنجا را با عصبانّیـت ترک نمـود.  من همیشـه نگران بـودم که مرا نیـز در آن زمان بـرای تحت فشار گذاشـتن جهت لو دادن محل اختفای او قرار بدهـند . بعله ، کارها داشـت به جای باریک کشـیده میشد که سَـروکله پـدر ناصر دوباره پیـداشـده وشروع بکار معمولی خـود نـمود .

 

- به هم خوردن ازدواج من با ُدُخـتر عـمّـه ناصر

در عـزاداری های ناصر به علت سـوگواری اغلب در منزل آنها  بـوده وبا خانـواده  پدر ناصر بیشـتر آشـنا شـده ،  چنانکه رابطه من با خانواده دکتر خیلی صمیمی وخودمانی شـده ومن احساس خیـلی خـوبی به آنها نسبت به قـبل پـیدا کرده بـودم . یکی ازشـوهـرخـواهـرهـای  دکتـر که درمیـدان تـره بـار مغازه داربود ، اغلب عصرها بعدازاتمام کارش به داروخانه که سـر راهـش بـود ، آمـده وبعـداز دیـدار از برادرشـوهرش به منزل خودش میرفـت .

این شـوهـرخواهـر دکتر تازگی ها با من سـر صُحبت را باز کرده وخیلی خودمانی شـده ونسبت به مَن سَـمپاتی خوبی نشـان میداد . * روزی قاچ سـیبی را بمن داده ومرا بیـاد  روز خواسـتگاری من ازمادر نـدا انـداخته بود.  آخه پـدر بـزرگ نـدا دراولـین دیدار با من ، سـیبی را قاچ وبمن داده بود که علامت مقـبـولـیت من به عـنوان دامادشـان بود .

در روزهای بـعـد سـر صبحانه  دخـتـر کوچـولـو و خوشگل من نـدا ، طبـق معمول درحال خوردن چای شـیرینـش آنرا به زمین ریخـته ومن با عَصَبانیّت به اوپـَرخـاش کردم (حال از پـرخاش خـود  پشیمانم ) . بخاطر همین پـرخاش پدر ناصر  به من توپـیـده وگفت : بچه را راحت بگـذار .

من بِعِلّت عصبانیت خود به تـندی جواب دادم :  دکتر هـروقـت من با بـچه ام دعـوا میکنم لطفا شـما دخالت نکرده وازاوطرفداری نکنید  واین خـدابیامـرز سـاکت شـد.

بعـداز رفـتن پدر ناصر، خاله معصومه من ، یعنی مادر ناصر وهمسـر دکتر بمن گفـت :

تـوکه با تـنـدی با دکـترصُحبت میکـنی ، او نـیـز دُختـر خـواهـرش را بـتـو نمیدهـد !

گفتـم : وای چی شـد ؟ نفهمیـدم ! چی شـنـیـدم !؟ از کی تا حالا ما داماد شما میخواستیم بشیم ؟!

بعـله یکی از خـواهـر هـای دکتـر که دو پسر محصل ویک دخـتر آموزگار به نام  * نَـیِّـر*داشـته که همه آنها هـوادار سـر سخت مجاهـدیـن خلـق  بـوده  وایـن دخـتر خانم مرا در مراسـم سـوگواری از نزدیک مطالعه ودکتر با پـدر ومادر دُختـر صُحبت کـرده ومیخواسـتند من واورا با هـم ازدواج دهـند . به خاطر همین موضوع بود که شـوهر خواهـر دکتـر که پـدر نیّـرخانم مربوطه باشـد، عصر ها به داروخانه جهت مطالعه من آمده وبه من سیب قاچ شـده داده بـود.

از این موضوع همه باخبر بودنـد   جُـز داماد آینده ! یعنی من . وحتی مادر خود من  که شـریک گفتگوی این وصلت در خفا بود ، چیـزی در این باره نگـفـته بود تا حواسّـم جمع شـده باشـد.

 بـدیـن طریق این نیـّر خانم از دست ما رفت واگر بنـده به علاقه ایشان نسبت به خود واقف شـده بودم ، حتما قـبلا برنامه هارا درست میکردم ، زیرا منهـم در روزهای سـوگواری ناصر ودر منـزل خاله ام که منزل دائـی اوهم باشـد ، اتوماتیک وار به او به عُـنوان یک دخـتـر نجیب و خـوب وبا ســواد سـمپاتی پیدا کرده بودم .   بعـله یک ازدواج امکانا خوب به ضرر من از بین رفـت !!

ولی این اولـین وآخریـن ضربه از طرف آنها به من، که همیشـه دوسـتشان داشـتم ودر خدمتشـان از جان ووقت خویـش سـرمایه گذاشته بودم ،  نبـود .

 

 شـراکت در داروخانه

در این میان بـنده که چـندین سـال داروخانه را ازهـمه لحاظ ، خـرید وفـروش ونُسخه خوانی ونسخه پیچی وحتی تزریقات  ، اداره کرده بودم ، دنـبال کاری همیـشگی برای خود بودم  که پسر عَـمّـه ایشـان که ما همه اورا بی بی اوغـلی صداکرده ومجیـد آقا شـوهـر وجـیهه خاله که هردو نسبت رفاقـت نزدیکی با اوداشـتند ، پیشنهاد شـراکت مرادر داروخانه به اودادند که :

* آقای دکتر..... شـما دیگربعـداز ناصر خـدا بیامرزکمکی وحتی کارگری نَـداری واو ( یعنی منِ نویســنده)  به همه کار داروخانه  وارد وازلحاظ مالی نیـز مورد اطمـینان همه و تـوبوده وهسـت  وکمک بـزرگی بـرای تـو خواهـد شــد که اگر سـهمی از داروخانه را با پـول به اوفـروخـته وبا هم شـریک بشـوید*.      در جواب آنها ودر پـیش من به آنها جـواب داد :

مگـر اینجا خانه مُسـتضعَـفین است که اورا شـریک خودم بکـنم !!

ایـن حـرف خیـلی به من برخورد ، من بیکار بوده وبا سـرمایه ودارائی موجود شخصی میخواســتم کاری بـرای خودم ایجاد بکنم . این کار داروخانه را هـم یاد گرفـته وآمادگی داروخانه دار بـودن راهـم داشـتم ، ولی آقای دکـتـر، با تمام زحمات شـخصی وخانوادگی وتِجاری که برای خانواده ایشـان  و خودشـان کشـیده بودم بـنده را به عـنوان مُسـتضعـف دانســته وبا یک جواب توهـین آمیز پیشـنهاد آن دورا در مقابل چشمهی وگوشهای حساس من رد کرده بود !    

الـبتّه درست است که درصورت شـراکت من از بیکاری راحت میشـدم ولی با قـبـول نکردن  شـراکت من ، (البته همسرش یعنی خاله من هم دخالت داشت) در انـتها ایـن خانـواده کلا ضرر کرده ومتآسـفانه همه چـیـز ازبیـن رفـت .

 

 

عـاشـق من دخـتری بنـام ز.... 

بعـدازتـرک کردن داروخانه شـرکتی بازنموده ودر میان بازاریان مسلمان ودروغگو وبیـرحـم درحال دست وپا زدن بـودم که دوباره معصومه خاله بیاد تنها بـودن من افـتاده ودنبال دُختـری بـرای من بـود.  روزی با صلاحدید من به خواسـتگاری خواهـر دوست خودش بنام ز... رفته ومنتظر جواب ازطرف او وخانـواده ایشان مانـدیـم.

ز.... از خانـواده محتـرمی از تبـریـز بـود وســه خـواهـر بـودنـد که هـر سـه مادرزاد، به علت نداشـتن تخمدان زنانگی، نازا بـوده ودوتـا خـواهـر بـزرگتـر بخاطر نـازائـی ، با مردانی دارای فـرزنـد ازدواج کـرده وایـن خواهـر کوچیکه نیـز دنبال مردی بود مطلقه ودارای فـرزند.

بدینجهت معصومه خاله که نمیخواست من نامادری بـرای بچه هایـم بیـاورم  (که حـق هـم داشت ومن به همه مردها توصته میکنم که برای بچه هایشـون مادر ناتنی نگیرند) به عـلّت دوستی که با آن خانواده محترم داشت به خواسـتگاری ز........ رفـته بود.

چند هـفـته ای گذشت . از خاله خبری نشـد . بعـدا گـفت که من دنبال جـواب نرفـته ومسـئولیت این کار را بعهده نمیگیرم ، چـون  تـو بعـدا بـا اودعـوا میکنی ومرا در پیـش آن خانواده شـرمنده ،عجب دلیلی بزرگی این خاله احمق من داشت !

جریان را با مادرم در میان گذاشـته ولی مادر من هم مثـل تمام زنهای دیگـرفامیل  فکرمیکرد که من دنبال سـکس هسـتم ! درحالیکه در همان زمان من بعلـت پـربـودن اطرافـم از دختر های مختلف از سـکس بی نـیاز وفـقط دنبال زنی میگشـتم که خانواده راحتی ، که من از زمان کـودکـی  در آرزویـش بودم ، درست کرده واز دوتا دسـته گل بی مادرِ منهم همانـند بچّـه های خودش نگهداری کرده ( عجب عقل ناسالمی داشتم من ) ،  تا منهم بتوانـم به زندگی اقتصادی خـود در بُحبـوحه بعـداز انقلاب سـرو سـامانی بدهـم .

به هر حال مادرم با لحـن خیـلی بـد که هیچوقـت فرامـوش نخواهم کرد برای چندمین بارگفـت :   آقا شکمش نـون نـداره  و تازه دنبال زن هـم میگردد !

اول برو شکمت را سـیر کـن بعـدا به فکر اونجا ت باش

نمیدانم ، شـاید هم دُرست میگفـت ولی بـرای مـن قابـل قَـبـول نـبـود.     

بـا شـنیدن این جملات چندش آور و قلب شـکن خفه خون گرفته و به زنـدگی خـود ادامه دادم .

در تلاطم بازار دست وپا زده وسـعی میکردم خودم را روی آب نگهدارم . ولی مگر میشـد با بازاریان که به خاطربدست آوردن پـول به هـر دروغی متوصل شـده ومن راسـتگو، سـاده واحمق را لَـقـمه چپـشان میکردند ، شــد؟ 

بـعـد از چـندی که به شـغل خود غلـبه نموده ودرآمدی داشـته و به علّـت خوش تیـپی وجـوانی ، اطرافـم پُـر از نِـسـوان ولطایف بود که بر عکسِ فکر مادرم ، به من ازبابت سـکس بـد نمیگذشت  . بعـداز دوسـال معصومه خاله داسـتانی برایـم همانند یکی از داسـتانهای *  هـزار ویکشب تعریف کرد* که دود از کله ام بلند شــده وبه خاله ومـادرخـود و برای هزارمین بار به بًختِ بـد خـود  لعـنت فرسـتادم.

خاله از زبان خواهـر بزرگ ز.....تعـریف کرد :  با آمدن ز..... به خانه ، من فورا با خنـده وشـادی جریان  خواسـتگاری تُـرا از او  برای پسر خواهـرت ، گـفـتم :  خواهـر بختت باز شـده و  معصومه خانم به خواسـتگاری آمده بود .

 ز....: برای کی ؟

خواهرش : برای پسر خـواهـرش .

 زکیه : برای شـهـروز؟   

( شـهروز پسر خاله بزرگ من بـنام اصلی* اَحَـد *پسـر ارشـد ملیحه خاله است که با داشـتن زن  وفـرزنـد و قایـم کردن آنها به عللی از خانواده   ! همیشه مادرش و خاله ها برایش دنبال زن بودند  که خود داسـتانی است .  ولی من که حقـیقـت گو و دنبال ازدواج بودم هیچوقت به خودشان در این باره زحمت نـداده بـودنـد ).

خواهــر  : نه ، او تـرا برای .... پسر اشرف خانم خواستگاری......  

که جمله اش در دهانش خشک شـده وهاج وواج به خواهـرش ز.... که با شــنیدن نام من ، از خوشـحالی کتاب هایش را بطرف سَـقف اُطاق پَـرت نمـوده وخـودش را در آغـوش خواهـرش انـداخـته وگفت : خواهـر ، من چنـدین سـال است که ....را درداروخانه دیـده وعاشق اوشـده ام وتنها آرزویـم داشـتن اوبه هـمسـری است وبـس .

خواهـر بزرگه  : مـیدانی که او اخراجی نیـروی هـوائی ودارای دوتا بچه وتازه وارد بازار شـده است  و......

ز.... :  آری خواهـرم میـدانـم . او را من بهتـرازتـومی شـناسم ، بعداز ازدواج سـهم پـدری  و ارث خـودرا از پـدرم گرفـته وبـرای سـرمایه بیـشتر به او داده وبچه هایش را همانند  تـووخواهـربزرگم ،  با آغـوش باز پَـذیـرفـته و زندگی خوبی را تشـکـیل می دهـیم .

خواهر ز..... همان روزاین خوشحالی وعشـق او نسبت به من ، را به خاله من تلفنی

خبرداده ومنتظر رفـتن رسمی ما به جواب خواسـتگاری میمانند .

این خاله احمق من که از کرده خود وخواسـتگاری برای من از زکیه پشـیمان شـده !

 ونخواسـته دنباله برنامه را بگیـرد لااقـل به خود من این عشـق زکـیه را هم گوشـزد نکرده بود ومنهم بعلت شکست در ازدواج قـبلی ، منتظردسـتورخانواده مانـده بودم .

بآعداز گذشت دوسال خاله حرفها وعـشق زکیه را برایـم تعرف کرد

با فهمیدن عشق زکیه نسبت به خود ومخصوصا نازا بودنش وپذیـرفـتـن بچه هایم به فرزندی ودادن سرمایه برای ادامه کارم ، بازهم دادم به هـوا بلنـد شـد :

که ای مادر وای خاله چرا این همه اشـتباه در باره من ؟؟؟

با مادرم وخواهـرم در منزل به عللی  طبـق معمـول قهـر بـودم وبا من صحبت نمیکردند ! الان هـم بعد از سـالیان باز در مواقع بگو ومگو همیـشه آنها هسـتند که با من قـهـر میکنند.

همانطوریکه نوشــته بودم ، من مثل ناصر تنها پسـر خانواده ولی برعکـس اواضافه بر سـازمان برای خانـواده بودم ! 

دست به دامان خـواهـربـزرگـم   در تهـران شـده وبعـدازدر جریان گذاشـتن اواز ماجرای خواسـتگاری ، خواسـتم که برای خواسـتگاری دوباره از این دخـتر خانـم  فـوری به تـبـریـز آمده وکار را تمام بکـنـد. او فردا به تبـریز آمده وبا مادرم به منزل ز.... برای خـواسـتگاری رفـته ولی بقـول احـمقی مـمـه را لو لو برده بود  و  اورا نامزد یک هفـته ای یافـته بودنـد.

من شـماره تلـفـن منزل آنهارا از خاله گرفـته وبا خواهـرش تلـفـنی صحبت

کردم :  الو ، سـلام ،من خواهرزاده معصومه خانم هسـتم .

خواهـرش : بعـداز سـلام واحوالپرسی معمول نامزدی اورا تـآئید کرد.

من : لطفا به ایشـان بگوئید انگـشتر طرف را پَـس بفـرسـتد !

خواهر او : متاسآفانه ز.... اینکار را نمیکند. او بیشـتر ازدوسـال  بخاطر شـما تمام خواسـتگارهایـش را ردکرد ولی از شـما خبری نشـد.

من جواب دادم : بخدا خاله ام تا این اواخـرهـیچ جـوابی از طرف شما بمن نـزده بـود.

خواهر ش: متـآ سّـفَـم .

 خانم ز.... همسـر رئیـس بانگی شـده وبعـداز یکسال به خاطر اعـتیاد از همسرش جدا وحاضر بود چهار فرزنـد آن آقـارا نیـز نگهداری بکـند.

آری این دختـر خوب نیـز به عـلت اشـباه مادرو خاله ام ویـا بقول شـما خودم ، به ضرر من از دست رفته و  اشــتباهات من برای ازدواج وپیداکردن مادر برای بچه هایـم به یک تراژدی کاملا جـنگی وغـم انگیزبـدل شـد که انتقام آنهارا بعـدا از خـودم گرفـتم .

آری انـتـقام از شـخص خودم !

 

 

- اعـدام پـدر ناصر

چند سـال بعـد  مـقـیم  کشـور آلمان شـدم .   با تمام دردسـرهای ونابسـامانی های زندگی خصوصی خودم هیچوقـت کسی را در ایـران ازیاد نبـرده ومخصوصا همیشـه سـراغ آنها را  جویا می شـدم. تعـریفی که بعـدا برایـم شـد بدین قـرار بود :

روزی  پـدر ناصر را از طرف دفـتر زنـدان تـبـریـز برای تـوضـیحاتی  خـوانـده وبعـداز وارد شـدن او به دفـتر اطلاعـات زنـدان  ، ابـلاغ اعدام اورا اورا که با محاکمه قبلی وغِـیـبی  به  محکوم شـده بود بدسـتش داده وبطرف سـلول زندان راهـنمائی کرده و بعـداز 5 روز حکم انجام یافـته ولـباس های اورا به خـانـواده اش تحویـل داده بودند.  

 قـبـل از اعدامـش ، خواهان دیدار همسـرش شـده ولی خاله که تـرس روانی از اعـدام پـسرش وجـودش را فـرا گرفته بود از رفـتن به دیدار شـوهـرش در زندان بعلت هراس سـرباز زده ودکـتر بـدون دیـدن همسـرش بـسوی مرگ  و به پیـش  فـرزنـد عـزیـزش ناصرشــتافـته بود.

 

او همیشـه آرزوداشت که همه ما جـوانان آن زمان فامیـل به راه ناصر رفـته وبه مجاهـدیـن خلـق به پیـونـدیـم و اگر بـهتر توضیح داده باشـم  در حقیقت خـود را بـرای اعـدام آماده بکنیم که عـقـده بی پسری او ارضاء شـود  .  

ولی افکار ما چیـز دیگری بـود. من وما مخالف افکـار وحرکات سـیاسی مجاهـدیـن خلـق بودیـم .

بعداز اعـدام او ، مادر من که همواره به کارهای آنها رسـیدگی میکرد به زنـدان رفـته و تقاضای  تحویل وسـایل و در حقیقت وصیتنامه او شـده بود . ولی بعـداز چنـدیـن بـار سربسر کردن مادرم و تحویل دادن  چنـد دروغ بی محتوا از وجود وسایل ووصیتنامه او سربـاز زده بـودنـد .

او در تبـریـز اعـدام شـده بود ولی جـواب  داده بـودند که وسایل او در تهـران است !

 

+ نوشته شده در  2012/8/14ساعت 1:51  توسط تبریزی | 
 

عاشــق                                                                                  

تـو چگونه قلـبی ای دل

تو دوباره گشتی عاشـق ؟

وای بر من ، داد برمـن

تو دوباره گشتی عاشـق ؟

///// 

فکـر من بَـرِعـَزیـزان

روح من بَـرِ  نـگـارم

جان من بـرای ایـران

که درایـن دیارغُربـت

تودوباره گـشتی عاشـق !

وای بر مـن ، داد برمـن

تو چگـونـه قلـبی ای دل !

 /////

توهـزاربـار گشـتی عاشـق

توهـزاربار شــدی مَجـنون

توهـزاربار گشـتی  وِیـلان

توهـزاربار کردی  رُسـوام

توهـزاربار زدی   آتـــــش

بَـرِ ایـن جـان  و  وُجــودم

وای بـرمن

داد  بـرمن

تودوباره گـشتی عاشـق !

توچگـونه قـَلـبی ای دل !

 /////

2-1 

من همـیشه به تـو گـفـتم :

که تـو خوبی ای دل من

هرزمان من به تـو گفـتم :

توبزرگی ، تو چـوکوهی

 /////

ولی اکـنـون من بِـدانَـم

تـو مـرا نـابـود کـردی

که دراین دیارغَـربَـت

تـودوباره گـشتی عاشـق !؟

وای بـرمن ،

داد  بـر من

تـوچگـونه قـلبی ای دل !؟

  /////

مغـزمـن به تـو بگـوید :

که  دلا نکـن دوبـاره

فکرمـن به تـو بگـوید:

که نَـزَن دوباره آتـش

من به تـو کـنون بگویم :

که نکن دوباره رسـوام

ولی تـو نَـفهمی ای دل

تــو بَـسـانِ کـودکـانی

ولی تـو نـفهمی ای دل

تــو بَـسـانِ اَبـلَـهـانـی

که دراین دیارغُـربَـت

تودوباره گشتی عاشـق

 /////

3-1

 

مـن به تـو کـنون بگـویم

که بـیـا ودست بَـرکِــش

چـرا ایـنهـمه گـِدائی ؟

زقُـلوب بی وفــایـان

چِه را تـو بِجوئی نادان

زِ مـیـانِ بـا جـفـایـان

چـرا ایـن همه دَنـائـَت

چـرا ایـن همه رِذالـت

 /////

تـوبگـوکه ایـن هـمه عِـشق

به تـو چه  نصـیب کـردنـد ؟

و تـو چـه نصـیب کـردی

به مَـن این دیـار غُـربت ؟

 /////

تـوبـیا ودست بـَرکِـش

زِشُــهـور بـاجَـفـایـان

که من این زمانه خواهم

لَـحظه ای بـِه آیـسـایـم

 /////

توچگونه قـلبی ای دل ؟

چـرا این هـمه نَـفَـهمی ؟

که دراین دیارغـربت

تودوباره گشتی عاشق

 /////

3-3 

احساس کردم که به خاطر این شکایات ، دلم درحال رنجیدن ازمن ومِنّت گذاشـتن به من است که جواب نوشـتم :

 

تـو درایـن سَـرِ زَمانـه

نگـذار به من چـو مِـنـّت

تـو اگـر پُـری زِخـونـم

تُهی کُـن ازآن  وجودم 

تـوبـیا و دست بَـرکـِش

زِ بَرِ جـفـای مَـردان

تو بیا ودستِ دوستی

بِـدِه بَـر مـُخِ درونـم

تو مَذار دراین سی وهفـت

زجفای عِـشق دیگـر

که دوباره من بـسوزم

ودوباره من بـنالـم

/////

تو بیا و دَرک من کـن

که بس است عـشق  ای دل من

/////

چون من ایـن زمانه بایـد

همه فکرو هـوش وفَـلبـم

بـه طَـپَـد بـه دخـتـرانـم

بـه طَـپَـد به ایـن عـزیـزان

که یکی دراین فرنگ است

آن دِگـر دِیـار ایــران

 /////

4-3

تـو بـیـا وعِــشق خـودرا

به دِگـر زنـی مَـبَـنـدَش

تـوبـیـا و راز خــودرا

بـه دِگر کـسی نگویـش

که من این زمانه خـواهـم

بَـرِدَخـتـران خـود شـَـم

//// 

تو بـیـا ودَست بَـرکِـش

نکـن آتـشـی  دِگـر پـا

گه اگر بسـوزم این بار

به همه بگـویـم  ای دل

به خـدای نـیـز بِـنالَـم

که مُقصّرتـوبودی دل

 /////

ولــی این زَمانـه دانَــم

توزِ کـَس نترسی ای دل

زِخـدا نـیـز تـونـتـرسی

زشـیاطـین تــونـتـرسی

 /////

تـوبـیا ودسـت برکِـش

تـوبـیا ودرک من کـن

که من ایـن زمانه خواهـم

بـَرِکـودکان خـود ، شـَــم

 

در خیابانی درشهربادپیرمونت ازمغزم خطورکرده وبا پیداکردن چندتکه پاکت سیگار ازروی زمین ، درروی آنها این شـعر رانوشـتم

10-08-1987 

+ نوشته شده در  2011/3/27ساعت 17:6  توسط تبریزی | 

بــوی ایـران 

عــید است بهاراست

آن ناز نـگارم ، دُخ کوچک ، گل من است

آن ناز نـدایـم ، دل مـن  ، دلـبـر  من است

 

شـادم که دوتایـش دوعـروســند

شـادم  دوتـا داماد کـه دارم

داماد من اواست امیـر است

داماد من اواست علـی است

                                                             ۲۰۱۱.۰۳.۲۰

+ نوشته شده در  2011/3/21ساعت 1:36  توسط تبریزی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
در فـرهـنگ شـرقی ما نوشـتن کار سـاده ای نیست، مـخصـوصا بـدون سـانسـور نوشـتن سخت تر از آنست که فـکر می کـنـیـم .
من ، بـدون رضـایـت قلـبی خـود و با تـمام سـعی خـود در نـگارش روان و صـریـح وبـدون ریـا ،
بـاز هـم در نـوشــته هایـم مجـبـور به سـانسور شـده ام !!
ولی سـعی خواهم کرد که رفـته رفـته این سُـنـّت و رســم را شکســته و در نوشـته هایم سـانسور را کم نموده ودر انتـها بـدون سـانسور بنـویـسـم.
هـر چه بادا باد

نوشته های پیشین
3/21/2013 - 4/20/2013
2/19/2013 - 3/20/2013
7/22/2012 - 8/21/2012
3/21/2011 - 4/20/2011
2/20/2011 - 3/20/2011
1/21/2011 - 2/19/2011
12/22/2010 - 1/20/2011
11/22/2010 - 12/21/2010
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM